سه شنبه | آذر ۲۸, ۱۳۹۶

ما و بچه ها

اگر اشتباه نکنم شعری از «حافظ موسوی» گوشه ی مجله یا روزنامه ای خوانده بودم که هنوز یادم است. الان بعد از خواندن این متن برای مقدمه ی نوشته ام می خواستم آن را بنویسم اما در اینترنت که گشتم پیدایش نکردم. متن دقیق شعر البته خاطرم نیست اما مضمون اش چیزی مثل این بود:

پدرم نگذاشت من به مدرسه بروم و ادامه ی تحصیل بدهم. می خواستم درس بخوانم و آدم مهمی بشوم. پدرم به زور من را به مزرعه برد تا در کار ها کمک کنم و شخم بزنم و خرمن درو کنم. پدرم می گفت که بچه باید این چیزها را بلد باشد. پدرم به نظر من احترام نمی گذاشت.
اما وقتی پسرم بزرگ شد هرگز او را به مزرعه نخواهم برد. او را به مدرسه خواهم فرستاد تا آدم مهمی شود. من مثل پدرم نخواهم بود. به زور هم که شده او را به مدرسه خواهم فرستاد. من به نظر پسرم احترام خواهم گذاشت!

البته واقعن از حافظ موسوی عذرخواهی می کنم که شعرش را به این شکل خراب کردم! اما می خواستم بگویم که ما هر کدام مان یک دیکتاتور کوچک هستیم!

از نظر ما، حقیقت، آن چیزی است که ما درک کرده ایم. حتا اگر آدم های خیلی خوب و خانواده دوستی باشیم، آرزوهایمان برای بچه هایمان هم آن چیزهایی است که ما از آنها محروم بوده ایم. یعنی می خواهیم چیزهایی که ما نداشتیم بچه هایمان داشته باشند. خیلی هم خوب! اما چیزی که مغفول می ماند و فراموش می شود این است که باز فراموش می کنیم ببینیم خود ِ بچه چه می خواهد! والدین ِ نسل ِ ما آن چه درست می دانستند را به فرزندانشان تحمیل کردند و ما هم داریم چیزهایی که خودمان دوست داریم و خودمان نداشتیم را به نوعی به بچه هایمان تحمیل می کنیم!

اما من وظایف ِ بزرگی دارم در قبال ِ دخترم (یا پسرم):

باید او را به درستی تربیت کنم.

به او حالی کنم که وظیفه بچه در دوران کودکی و نوجوانی، خواندن درس هایش است. باید به او بفهمانم که کسی که در کودکی و نوجوانی از پس انجام وظایف و مسئولیت های کوچکش بر نیاید، وقتی بزرگ شد هم نخواهد توانست آدم ِ موفق و مسئولیت پذیری شود. فرزندم باید بفهمد که وارد دنیای قشنگی شده است و می بایست که قشنگی های دنیا را ببیند و از آن لذت ببرد. اما مهم تر این است که فرزندم باید خوب بداند که نباید تنبل و تن پرور بشود. باید سختی های کوچکی (مثل شاگرد ممتاز شدن در مدرسه و رتبه ی عالی آوردن در کنکور و قبول شدن در بهترین مدرسه ها و بهترین دانشگاه ها) را بتواند تحمل کند و بتواند از پس این مسئولیت هایش بر بیاید. اگر می خواهد نقاش شود یا موسیقی دان یا هنرمند یا مهندس یا پزشک یا حقوق دان یا جامعه شناس یا هر کاره ی دیگری، انتخابش برای من محترم است و اعمال نفوذ نخواهم کرد. اما باید در نوع خود در رشته ای که انتخاب کرده بهترین باشد.

بچه ام را برای ادامه تحصیل به دانشگاهی که پول می گیرد تا درس بیاموزد نخواهم فرستاد. اگر نتواند در بهترین دانشگاه و بهترین رشته ی انتخابی اش قبول شود، ضرورتی ندارد که او را به هر قیمتی وادار کنم که مدرک بگیرد. (البته هنوز فکر نکرده ام این موضوع را چطور به او بفهمانم که فکر نکند پدرش او را دوست ندارد و خرج دانشگاهش را نمی دهد!)

او را وادار خواهم کرد که دانش آموز ِ ممتاز باشد. دانشجوی ممتاز باشد. آدم ِ فوق العاده ای باشد. پدر ِ سخت گیری خواهم بود! درس هایش را چک خواهم کرد. به او سختی خواهم داد. تست هایش را کنترل خواهم کرد. جلوی بازیگوشی اش را خواهم گرفت! به او خواهم فهماند که اگر سرنوشت ِ غیر ِ منتظره ای در انتظار ِ انسان نباشد؛ زندگی چیزی بیشتر از هفتاد سال است و خواهم فهماند که اگر در نوجوانی اش اندکی سختی بکشد و کمی شماره ی چشمش بالا برود و حالا دو تا مهمانی و سینما و دورِ همی نرود، اتفاق خاصی نخواهد افتاد. به او خواهم فهماند که برای تفریح و برای آسوده زیستن وقت به اندازه ی کافی وجود دارد. به او خواهم گفت اگر قرار بود بیست سال یا سی سال زندگی کنی هرگز راضی نبودم این قدر سختی بکشی اما به او خواهم گفت که بدن ِ انسان تاب ِ برخی تلاش های سخت را در نوجوانی و جوانی دارد اما در میانسالی دیگر نه! و خواهم گفت که این روزها را به نوعی آبرومندانه به روزهای میانسالی اش پیوند بزند.

اگر هوش و استعداد و توان کافی داشته باشد در حد توانم همه چیز را برایش فراهم می کنم. اما اگر ببینم نمی تواند، البته که ناراحت می شوم و غصه می خورم، اما می پذیرم و گزینه های دیگری را امتحان می کنم. همه که قرار نیست فوق العاده باشند!

اما جدا از این مسائل، سعی خواهم کرد بچه ام را تربیت کنم. به او مودب بودن را یاد خواهم داد. به او یاد خواهم داد که بتواند در جمع به خوبی صحبت کند. به او یاد خواهم داد که بتواند به خوبی حرف های دیگران را گوش کند و وسط حرف دیگران نپرد. به او یاد خواهم داد که لجبازی نکند. به او یاد خواهم داد که حقوق دیگران را رعایت کند. به او یاد خواهم داد که به دیگران احترام بگذارد. به او یاد خواهم داد که قوانین را رعایت کند. به او یاد خواهم داد که در مصرف ِ آب صرفه جویی کند. به او یاد خواهم داد که صف را رعایت کند. به او یاد خواهم داد که ضایع کردن ِ حقوق ِ دیگران زرنگی نیست. به او نخواهم گفت که زرنگ باشد و بی عرضه نباشد. به او نخواهم آموخت که خودخواه باشد. به او خواهم گفت که به دنیای شلوغ و عجیبی پا گذاشته است. اما به او خواهم فهماند که همین دنیای شلوغ و عجیب، دنیای قشنگی است. به او یاد خواهم داد که دستاورد انسان از حضورش در این دنیا همانا مفهوم ِ مهربانی و انسانیت است.

دوره ی دانشجویی برایش ماشین گران قیمت و لباس های گران قیمت نخواهم خرید. یا دستکم اجازه نخواهم داد با آن ها به دانشگاه برود یا بین دوستانش بگردد. البته که کمکش خواهم کرد. اما اجازه نخواهم داد که تنبل شود!

دخترم، پسرم، امیدوارم که با این افکار پدرتان کنار بیایید. پدرتان سعی دارد آدمی منطقی باشد. اگر فکر می کنید کاری که می کند یا تصمیمی که برایتان گرفته است اشتباه است، قهر نکنید، لج نکنید. بنشینید و مثل دو انسان با هم صحبت کنید. تلاش کنید تا او را قانع کنید و از اشتباه در بیاورید. اما اگر فهمیدید که اشتباه کرده اید ناراحت نشوید و اگر پدرتان فهمید که اشتباه کرده است بدانید که راه گرفتن ِ حق، همین است. و شما پیدا کرده اید. و خواهش ِ دیگری هم از شما دارم. اگر می دانید پدرتان اشتباه می کند و به اشتباهش پی نمی برد، از او متنفر نشوید. دوباره تلاش کنید. امیدوارم بچه های من پدرشان را خرفت و زبان نفهم نبینند.

ما و بچه ها

Tagged with:

یک دیدگاه

  1. mjf

    درود وصد درود.