سه شنبه | آذر ۲۸, ۱۳۹۶

مشکل ترافیک میدان شهرداری رشت

این متن بخشی از مقدمه‌ی یک مقاله است. در زمینه ی مهندسی‌ی ترابری:

بررسی مشکل ترافیک میدان شهرداری رشت

اگر زنده‌گی‌ی روزمره‌مان را دوره کنیم، سوآلات بی جواب و کار‌های گوناگون زیادی هست که بر‌رسی یا انجامِ آن‌ را به بعد موکول کرده ایم. اگر زمان کودکی مان را به خاطر آوریم یا زمانی را که دانش‌آموز دبیرستان بودیم، مسوولیت‌هامان کم‌تر بود. به راحتی یا سختی به هر حال از عهده‌ی تمام‌شان بر می‌آمدیم. یا دست کم می‌دانستیم که چه کاری را انجام داده ایم و چه کاری مانده است. شاید هم آن موقع شرایط اقتصادی یا فرهنگی جامعه به شکلی بود که می شد سر و ته همه ی مسایل را تجسم کرد. اما امروزمان را که ببینیم، یا مسوولیت‌هامان بیش‌تر شده یا این که وضعیت کلی جامعه قاراشمیش (به هم ریخته) تر شده است. به شکلی که شاید عادت کرده ایم که کاری را نا تمام رها کنیم. یا سر‌انجامِ کار‌ها تفاوتی برای‌مان نداشته باشد. اکنون که این نوشته ها را می‌نگارم، چیزی به ذهن‌ام رسید: می‌خواهم سرگذشتی را از این شش هفت ساله‌ی آخرِ ایران یاد‌آوری کنم که شاید ربطی به موضوعِ این تحقیق نداشته باشد. اما بیانی تمثیل وار می‌خواهم داشته باشم و ربط‌اش بدهم به تبار‌شناسی و علت‌یابی این‌که چرا ترافیک میدان شهرداری یا خیابان تختی حل نمی‌شود!

در سال ۷۶ ما مردم ایران حماسه‌یی رقم زدیم به اسم حماسه‌ی دوم‌ِ خرداد. شاید نام حماسه لوث شده باشد. اما در آن شرایط، کار ما حماسه بود. یعنی یک وفاق عمومی و تصمیمی که اکثریت قاطع مردم گرفتند و به یک سان اندیشیدند. بعد از آن نیز همه‌ی ما کاری کرده بودیم که خودمان را در سرنوشتِ آن دخیل می‌دانستیم. درست به مدت دوسال یعنی تا پایان انتخابات مجلس ششم، همه‌ی مردم روزنامه می‌خواندند. وصدای غالب در تاکسی‌ها و محافل عمومی، به‌جای صدای موزیک خواننده‌های ساکنِ لس‌آنجلس، صدای اظهار نظر و بحث پیرامون مسایل سیاسی و دولت جدید، از جمله نوشته‌های ستون پنجم ابراهیم نبوی در روز‌نامه‌ی جامعه، مصاحبه‌ی رییس جمهوری با خبر‌نگار آمریکایی، بسته‌شدن روزنامه‌ی جامعه و آمدن روزنامه‌ی توس به جای آن و دنبال کردن سخن‌رانی‌های جدید رییس جمهوری بود. یعنی شرایط به شکلی شده بود که کوچک‌ترین اظهار‌نظر یا واکنش هر مقام مسوولی، به سرعت و به شدت در جامعه پخش می‌شد و گسترش می‌یافت. به جرات می‌توام بگویم که تقریبن هیچ خبری از نظر‌ها دور نمی‌ماند. به عنوان مثال در یک روز سه روز‌نامه‌ی اصلاح طلب و جامعه‌ی مدنی در خانه‌ی ما خریده می‌شد. من، پدرم و برادرم، بدون هماهنگی.

اگر به‌خاطر داشته باشید، موضوع بازداشت شهردار تهران چه بازتاب گسترده‌یی در جامعه داشت و تا چه حدی واکنش عمومی را بر‌انگیخت. تا این‌که رادیو و تلویزیون ناگزیر شد که جریان دادگاه را به طور کامل پخش کند. آن روز‌ها همه در این مورد اظهار نظر می‌کردند.

یک بار دیگر نیز (و شاید برای آخرین بار) در شهر تهران وفاق عمومی در مورد انتخاب نکردن شخص خاصی در انتخابات مجلس ششم پیش آمد که همه، همه‌ی تهرانی‌ها لیست سی نفره‌شان را به عمد پر می‌کردند تا شخص خاصی رای نیاورد.

به هیچ وجه قصد حاشیه رفتن ندارم. و می‌دانم که موضوع بحث، دموکراسی و جامعه‌ی مدنی نیست. اما تا این لحظه، همه چیز خوب بود. چون بخشی از مردم‌سالاری که همانا دانستن مردم و اطلاع عمومی از اتفاق‌ها‌ست، به‌درستی انجام می‌شد. مردم نیز علاقه‌مند بودند و ماجرا را دنبال می‌کردند.

اولین روزنامه‌یی که بسته شد، جامعه بود. که روزنامه در فاصله‌ی حکم دادگاه بدوی و دادگاه تجدید نظر هم‌چنان منتشر می‌شد. بسیاری از حقوق‌دانان نیز لغو مجوز روزنامه را کاری غیر قانونی و غیر عملی می‌دانستند. یادم است کسی گفته بود می‌توان روزنامه را به قدری جریمه کرد که کمرش بشکند و منتشر نشود؛ اما نمی‌توان مجوز اش را لغو کرد. رای‌زنی‌های زیادی نیز در این مورد صورت گرفت تا دادگاه نهایی نیز حکم به بستن روزنامه داد. یا یادتان اگر باشد، اظهار نظر یکی از سرداران سپاه در مورد بریدن زبان بعضی‌ها تا چه حد خشم عمومی را بر انگیخت و منجر به تجدید نظر ایشان گردید. یا بعد از بسته‌شدن روزنامه‌ی سلام، دانشجویان کوی اعتراض کردند و بعد از آن بود که فاجعه‌ی کوی دانشگاه سال ۷۸ پیش آمد. و باقی ماجرا،‌ که همه، از خشم عمومی وحشت زده بودند و بسیار عقب نشسته بودند. و بسیار نادم و هراسان از اعمال خویش.

شاید بتوان گفت که آن روز‌ها مردم و افکار عمومی، به‌سادگی با موضوع کنار نمی‌آمدند و خیلی ها هم بیش‌تر از این که امروز، جانب احتیاط را رعایت می‌کردند.

اما بعد از گذر آن دوره،‌ زمانی پیش آمد که کدیور و عبدالله نوری به زندان افتادند. که حساسیت بود. اما دیگر رنگ و لعاب اولیه را نداشت. بعد از آن، زندانی شدن شخصیت‌ها به صورت امری عادی و معمولی در آمد و حساسیتی بر نینگیخت. بعد از آن، توقیف روزنامه، کاری ساده شد. ظرف یکی دو هفته، حدود سی روزنامه بسته شدند. کاری که من و دوستان‌ام کردیم، این بود که از آن روز تا به امروز، روزنامه را از خرید‌های روزانه‌مان حذف کردیم. موضوع شلاق‌زدن در اماکن عمومی مطرح شد، من که آن روز‌ها موی بلند داشتم، مدتی زیاد در میدان‌ها‌ی اصلی تهران آفتابی نمی‌شدم. اگر یکی دوسال پیش‌اش بود، آن‌ها جرات این کار را به خود نمی‌دادند. بعد از آن،‌ در سال‌گرد‌ِ کوی دانشگاه، عاملان‌ِ جنایت را تبرئه کردند. یکی دو روزنامه‌ی باقی‌مانده، چیز‌هایی نوشتند، اما فقط سکوت سردی حاکم بود و احساس افسردگی خاصی از این‌که مردم احساس می‌کردند در دوم خرداد، باز گول خورده‌اند. من که در سال ۷۸ دبیر بخش سیاسی مجله‌ی مجمع مستقلی بودم که در دانشگاه‌مان ایجاد کرده بودیم، در سال ۸۰، مسوول برگزاری جلسات نقد و بررسی شعر و برگزار‌کننده‌ی کنفرانس‌هایی راجع به تثوری‌های جدید شعر شدم و مطالعات‌ام به زمینه‌های فلسفی و انتزاعی پسا‌مدرن شد. و از خواندن و نوشتن مطالب سیاسی و اجتماعی روز، به سمت مطالعه‌ی هرمنوتیک، یا خواندن عقاید دریدا یا میشل فوکو کشیده شدم.

خلاصه‌ی کلام این که دیگر هیچ چیز مردم را خوش‌حال نمی‌کرد. و هیچ چیز هم مردم را متعجب نمی‌ساخت. همه چیز برای همه بی‌تفاوت شده بود.

قصه را کوتاه می‌کنیم که عمرت دراز باد! اما می‌خواستم بگویم که شاید این افسردگی عمومی باعث شده که ما نسبت به مسایل روزمره‌مان بی‌تفاوت باشیم.

شاید هرکدام ما هر‌روز برای پیمودن منزل و محل کارمان از میدان شهرداری یا تختی که رد می‌شویم، برحسب عادت، مدت زیادی در ترافیک گیر کنیم، از خودمان سوآل کنیم که چرا؟ اما فرصت ذهنی‌مان برای پرداختن به این مساله و بر‌رسی‌ی آن به اندازه‌ی رسیدن به مقصد،‌ یا جواب دادن به تلفن همراه‌مان باشد که یکی از طلب‌کاران یا کسانی که موظف به ارایه‌ی خدمتی به ایشان هستیم و کوتاهی کرده‌ایم از سرنوشت کار خود سوآل می‌کند.

این که مسئولان امر و زعمای قوم چرا به بر‌رسی یا ارایه‌ و اجرای راه‌کار اساسی اقدام و ابرام ندارند نیز، شاید از همین موضوع باشد که کار‌های خیلی خطرناک‌تری را نیز از سر گشوده‌اند و آب از آب تکان نخورده. و خب سری را که درد نمی‌کند، نباید دستمال بست!
نمی‌دانم تا چه حدی می‌توان به آینده امیدوار بود و دانست که آیا هزینه‌یی که در این مورد می‌شود مفید هستند، و نیاز به مطالعات بسیار وسیعی در مورد فرهنگ جامعه وجود دارد. به هر حال میدان شهرداری رشت، به نوعی سمبل شهر رشت محسوب می‌شود. و چرخ‌های کباب سیخی و دست‌فروش‌های دور میدان و دور زدن در میدان نیز بخشی از این خرده فرهنگ‌ها را تشکیل می‌دهند. باید دید این باز‌سازی، نوعی الیناسیون (از خود بی‌گانه‌گی‌) و سر‌خورده‌گی و شکایت عمومی را به دنبال نیاورد!

Tagged with: