دوشنبه | اسفند ۷, ۱۳۹۶

داششاقیما کی شد

از این جو ِ ننه‌من‌غریب‌ام‌ئی که راه افتاده نمی‌دانم.
چه می‌خواستیم بشود به‌تر از این؟
هر جا سر می‌زنم انگار عزا داری است که آب‌رو ریزی شد؛ و نمی‌دانم فاجعه‌ی بسیار نزدیک و در کمین و حماقت‌ِ ملی و … (توجه شود که همیشه همه احمق اند به جز کسی که می‌گوید. او یک روشن‌فکر و آگاه است همیشه)

مثلن به اون یکی رای بدیم در این شرایط حساس(!) که چه بشود؟ یا چه گلی به سر ِ ما؟
من سوآل ام این است که نشان دادن ِ بی تفاوتی‌ی جامعه، چه طور به‌تر از این طور می‌توانست باشد؟
این که نشان بدهیم که دیگر هیچ فرقی ندارد که مصدق رئیس جمهور باشد یا یک تک تیر انداز که قیافه اش شبیه ِ نوحه خوان ها ست یا یک چماق به دست که مثل داستان ِ عزیز نسین جلوی هواپیما عکس یادگاری می گیرد یا آقادایی‌ی اصلاحات که به جای کفتر ِ کاکل به سر، می‌نویسد دوباره می‌سازم ات وطن؛ یا هر یابو ی دیگری؛ کوسه رئیس جمهور شود یا میمون یا هر حیوان ِ دیگری؛ چه طور به‌تر از این می‌توانستیم نشان دهیم؟

شد که شد! داششاقیما کی شد

سوآل ام این است که من ِ مردم چه کار می‌توانستم بکنم که احمق ِ ملی شناخته نشوم؟ به چه کسی رای می‌دادم احمق ِ ملی نبودم؟ اگر رای می‌دادم احمق ِ ملی نبودم؟ اگر رای نداده‌ام احمق ِ ملی‌ام؟ من از بابت ِ حماقت ِ ملی‌ام در ساحت ِ فرزانه‌گی‌ی خاص ِ شما عذر می‌خواهم.
و سوآل ام این است که به چه دلیلی من احمق ِ ملی نباشم؟ کدام بینش ِ سیاسی را آموخته ام؟ کدام الف‌بای اجتماعی و اقتصادی را دیده‌ام حتا؟ کدام خط ِ مشی را می‌شناسم؟ قوه‌ی تجزیه و تحلیل ام را از کجا؟ و پایه‌های نظرات‌ام از کجاست؟ اصلن نمونه‌ی من کجای جهان و به چه شیوه‌یی تا کنون کشت شده است؟
نمونه‌ی سرگذشت ِ ملت ِ ملی‌ی ما را چه جامعه‌یی و در چه تاریخی داشته که انتظار داشته باشید برخورد ِ من ِ احمق ِ ملی مثل ِ بچه‌ی آدم باشد؟
وقتی که بلند گو از مسافرین تقاضا می‌کند که جهت گرفتن ِ کارت ِ پرواز و تحویل ِ بار با دردست داشتن ِ بلیط به باجه‌ی شماره فلان مراجعه کنید؛ چرا همه یه‌هو بلند می‌شوند و سریع می‌روند توی صف ِ ایرانیزه‌ی چند ردیفه می‌ایستند؟ با این‌که هیچ عجله‌ای نیست؟ یا موقعی که کارت در دست می‌خواهیم سوار ِ هواپیما شویم که شماره‌ی صندلی‌مان هم مشخص است چرا باید جلوی در ازدحام شود؟ یا موقع ِ پیاده شدن بعد از فرود؟
این از تاثیر ِ روانی‌ی تضییع ِ حق ِ تاریخی‌ی ما ریشه نمی‌گیرد که «اگر زرنگ نباشیم و دیر بجنبیم و سر ِ بغل دستی را زیر ِ آب نکنیم نان مان را از دست‌مان می‌گیرند»؟
«مردم ِ ما فرهنگ ندارند» و مردم منظور کسان ِ دیگر است. خود ِ گوینده که ماشاللا کمال ِ فرهنگ است.
و سوآل ام این است که کجا باید من ِ مردم، فرهنگ یاد می‌گرفتم؟ کجا فرهنگ آموخته شد یا زمینه اش بود؟

من، دوستان‌ام، اطرافیان‌ام که می‌شناسم؛ رای نداده ایم. چند سال است.
من، در این مدت چیزی هم در این مورد ننوشتم. چون مهم‌اش نمی‌پنداشتم.
کسی که شرکت در موضوعی نمی‌کند که مهم اش نمی‌پندارد، نتیجه اش هم نباید اهمیتی برای‌اش داشته باشد. هر کسی که بود بود؛ نه این که وسط‌ها بگوید غلط کردم و تا همین‌جا بس است و بیاییم به این رای بدهیم که چون آن یکی قیافه اش بوی جوراب می‌دهد نرود جلوی در و هم‌سایه آب‌رو ریزی نشود!
امضاهای دوستان ام که دیدم حاکی از بز دلی بود. و بی تفاوت بودن، خایه‌ی بزرگ می‌خواهد.
البته ما روش‌های خایه بزرگی را هم نمی‌دانیم به جز باد کردن ِ خایه از حسرت و گرسنه‌گی. و چه اتفاق ِ خوبی افتاد. که مردم بگویند هیچ اهمیتی ندارد که میمون رئیس جمهور شود، سگ، اسب، خر، بز، کوسه و یا یابو.
واقعن چه اهمیتی دارد؟
مبارک است رایی که ندادیم و اتفاقی که به هیچ جایی هم حساب نکردیم.
و نگران بیست و هشت میلیون نباشید. هر کدام از شما بلد نیست با امکانات ِ یک کامپیوتر ِ خانه‌گی یک شناس‌نامه بسازد یک نامه به من بزند یادش می‌دهم.

Tagged with:

یک دیدگاه

  1. این یادداشت یادداشتی است که همیشه یادم می ماند. و جزو نوشته هایی است که امروز پشیمانم که آن زمان این طوری فکر می کردم.
    البته که الان ده سال از آن روز گذشته و من مراتب پشیمانی و ناخشنودی خودم را از طرز فکری که آن روز داشتم اعلام می کنم. حرف هایم را پس می گیرم. بوِیژه آن جا که گفتم امضاهای دوستان ام حاکی از بزدلی بود و بی تفاوت بودن خایه ی بزرگ می خواهد. پشیمانم. امضاهای آن دوستانم حاکی از دور اندیشی بود و اقدام ما ناشی از نادانی و نا آگاهی و جوانی.
    حرف در این باره زیاد است. شاید در سالهای پس از این یادداشت و در همین وبلاگ، بسیار به این موضوع پرداخته ام. همین جا از همه پوزش می خواهم.