دوشنبه | اسفند ۷, ۱۳۹۶

صمد جامی

من روز پنج‌شنبه شنیدم. باورم نمی‌شد. گویا جسدش را هنوز پیدا نکرده بودند. گفتم حتمن یک شوخی مسخره یا قهر بوده. روز شنبه شنیدم جسدش را هم پیدا کرده اند. گریه نکردم تهران بودم. رشت هم که آمدم گریه نکردم. سر قبرش در امامزاده آستارا رفتم که تازه به خاک سپرده بودند اش. لیلا بود. مثل روانی ها روی قبر دراز کشیده بود. من را دید: تو سهیلی نه… دیدی صمدو … دیدی کجا رفته؟ برام توضیح داد که چه طوری تو ساحل ایستاده بود و صمد را می دید که غرق شده. گفت که کسی به کمک اش نرفته. به من گفت که تا حدی فقط سرش رو می دیده و بعد از یک موج دیگه اون رو هم ندیده. لیلا ویران شده بود. باهم داشتند می‌رفتند صمد به خونواده‌ش لیلا رو نشون بده.
من هنوز گریه نکرده ام. و خاک را مشت می‌زدم./ دم در قبرستان که عکس صمد رو روی اعلامیه دیدم اشک ام راه افتاد. صمد . قیافه‌اش اصیل بود. یک دهاتی سیاه سوخته . همیشه اصیل بود. مثل خودش. عصبی تند مزاج و دل پاک. صمد. صمد صمد مرده. هنوز باور نمی‌کنم خب مرده که مرده. از اول مهر می‌آد که می آد برای ما گسسته وهندسه درس بده. تو آستارا هم که شعبه زده ایم. اونجا که می‌رسه درس بده. از قبرستان امامزاده تا آموزشگاه که راهی نیست. صمد

در دیشب چشمانت
که خواب از چشمهایم می گریزد و
خیالم به تو پناه می برد
در دیشب چشمانت
که هی دکمه هایت ماه می شوند و
هی ابر می پوشاند
که باد از شکاف پنجره فلوت می زند
که دختری روی پرده برقصد
و دستی امتداد راه شیری را
تا یقه ی پیراهنت …
که هی دکمه هایت بدر می شوند و
هی هلال
در دیشب چشمانت
که خواب از گلوی اتاق پایین نمی رود
مردی در دیشب چشمانت
شهاب می شود.

*******

ساعت درست روی چهار ایستاد ، مرد
پیچید کوچه ی بن بست، باد ، مرد
باران گرفت و ثانیه ها چکه چکه ریخت
آورد سنگفرش زنی را به یادِ مرد
با گیسوان خیس زنی ساعت چهار
در باد می وزید شب و …باد باد مرد
شاید … و باز عقربه ها را عقب کشید
انگار … مثل اینکه … و پاسخ نداد مرد
ساعت هنوز روی چهار ایستاده است
در انتظار معجزه ی ان یکاد مرد

 

 

صمد جامی