دوشنبه | اسفند ۷, ۱۳۹۶

المپیاد ریاضی سال ۲۰۰۶

عکس را نگاه کنیـــد:

 

 

این عکس ِ برنده گان ِ جایزه ی المپیاد ریاضی در سال دو هزار و شش است.
از جزئیات موضوع زیاد خبر ندارم. عکس را از یکی از دوستان گرفتم و درست نمی دانم که کجا بود و چه بود و که بود.
نمی خواهم بگویم که تلویزیون از پخش ِ تصویری یِ این خبر؛ خبری نبود. (که بحثی قدیمی است و همه می دانیم) دختره اسرائیلی بودن اش کم نبود دامن کوتاه هم پوشیده!

به قیافه ی این دو نفر نگاه کنید؛ پسر end ِ بچه درس خوان است.

از این ها توی مدرسه و دانشگاه زیاد دیده ایم. تیریپ نابغه. عینک ِ صورت اش را نگاه کنید. سیبیل اش را؛ ته ریش اش را مدل ِ موهای اش را.
قیافه ی دختره را ببینید. این عکس سحر ِ خاصی دارد.
هیکل ِ دختر، لباس پوشیدن اش، ایستادن اش، انگاری آرتیست ِ سینما یا خواننده ی مشهوری باشد.
اگر فکر کنیم که: اگر آن پسر جزو ِ مخ هاست، دختره هم به همان اندازه مخ است. در خوش بینانه ترین حالت به همان اندازه تلاش کرده که پسر.
پس چرا ساق های پاهای دختره، این قدر جذاب و به قول ِ یارو گفتنی سکسی است ولی پسره از لاغری یخه اش با گردن اش چهار انگشت فاصله دارد؟
چرا پسره قوز کرده و ایستاده؟ چرا شانه های اش پایین است؟ چرا نگاه اش محو است؟ مگر هر دو در یک زمینه شاخص نیستند؟
نگاه که می کنی به ذهن ات می رسد که دختره به راحتی می تواند پسره را یه لقمه ی چپ کند. باز در نظر بگیریم از لحاظ ِ مدارج ِ علمی، این دو درست در یک وضعیت قرار دارند.
مشکل این است که ما ایرانی ها راه ِ دشواری را برای رسیدن به هدف های مان در پیش داریم.

ما اگر بچه های خوبی باشیم و بخواهیم به جایی برسیم، مجبور می شویم همه ی بُعد های زنده گی مان را کنار بگذاریم و فقط به یک بُعد برسیم.
کسی که درس می خواند (اگر از خانواده ی متوسطی هم باشد) امکانات ِ لازم را برای پیش رفت اش ندارد. بچه های شهرستانی مان را که پدر و مادرشان معلم یا کارمند و خانه دار باشند و در رشته و دانشگاه های برتر پذیرفته شده اند (بی سهمیه و کلک) ببینید. نه آموزش ِ صحیحی داشته اند، در مدرسه نه کلاس های فوق ِ برنامه ی چشم گیری، نه معلم ِ زبده یی، نه پدر و مادر ِ واردی که این مرحله ها را گذرانده باشند و راه نمایی کنند.
مجبور می شود نبیـــند، نچشــــد، بنشیند و بخواند. آموختن و تنها آموختن، که دست ِ تهی را تنها بر سر می توان کوفت!
و همین است که دانش گاه می رود، اطراف اش را می بیند که بقیه چه ساده تر به همان رسیده اند که او با خون ِ جگر.
مطمئن باشید که این جوان هیچ از زنده گی ندیده. لب به مشروب نزده. لب به سیگار نزده. دختر بازی نکرده. سکس نداشته، دوست و آشنای زیادی ندارد. از مسایل ِ سیاسی و فرهنگی و فلسفی اطلاع ندارد. اجتماعی نیست. در جمع، زیاد حرفی برای گفتن ندارد.
از آن طرف؛ یحتمل “عامل به فرایض” هست؛ جهان بینی اش از دیدگاهی است که کتاب های بینش ِ اسلامی یِ دبیرستان نوشته اند؛ به همان عمق.
هم سرم را از مدت ها پیش می شناسم. زمانی که دبیرستان را می گذراند. یکی از همین ها بود. و زحمت کشید. و در دانش گاهی که لیاقت اش بود قبول شد.

تعریف می کند که دوستان اش (آن هایی که شهرستانی نبودند و پدر و مادر شان پزشک و متخصص و استاد دانش گاه و مهندس و …) بودند، و هم کلاسی ی ِ او شده بودند چه ساده تر به این هدف رسیده بودند، می دید که گذشته ی آن ها چه قدر پر خاطره تر است.
چه قدر ابعاد ِ دیگر ِ زنده گی شان را پرورانده اند.
به مهمانی رفته بودند، دوست پسر (و دوست دختر) داشته اند، موزیک ِ روز را می شناخته اند، لباس های مد ِ روز پوشیده اند. مارک های ادوکلن و لوازم آرایشی را می شناسند.
و به عنوان ِ بُعدی دیگر از زنده گی، تحصیل در به ترین دانش کده ی دندان پزشکی یِ خاور ِ میانه را گذراندند.
حالا در سطح ِ جهانی هم اوضاع به همین شکل است. همین ها، جلوی هم صنفان ِ خارجی شان، همان حس ِ یاجوج ماجوجی را دارند که دانش جوی شهرستانی یِ بچه درس خوان ِ نابغه، جلوی ِ آن ها.

و این دوست ِ دانش مند مان که در عکس ایستاده، چه سرنوشتی انتظارش را می کشد؟ یک آدمِ دانشمند ِ متخصص ِ نابغه ی تک بعدی. که تازه باید زحمت ِ زیادی بکشند برای آموختن ِ ابعاد ِ دیگر.

 

 

کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد.

این بچه ها هم نابغه هایی هستند که در همان المپیاد شرکت کرده اند و با هم عکس ِ یادگاری گرفته اند.

 

باز هم کاری ندارم که اگر دوست مان قاطی یِ این ها بود این جا بی چاره اش می کردند. که همه می دانند و تکراری است.
ولی آیا این ها قیافه شان به آن چه که ما بچه درس خوان می خوانیم می خورد؟ درست مثل ِ انسان های عادی هستند.

پایان ِ نوشته ی من.

پس از نوشتن یادداشت:

بعد از نوشتن ِ مطلب، مشخصات ِ‌ دوست مان را از گوگل پیدا کردم.
سیدجلیل کاظمی‌تبار امیرکلایی Sjalilkazemitabar@yahoo.com
مدالِ نقره‌ی المپیادِ ریاضی اسلوونی ۲۰۰۶٫ سمپادِ بابل

به ایشان نامه زدم و خواستم متن ام را ببیند.

و در پاسخ، از من خواستند که لینک های زیر را اضافه کنم.

گویا شخصی قصه ای از خود ساخته که ایشان پرچم را از روی نرده کنده است و …

و ایشان پاسخ داده که چنین نبوده است.
و عکس هایی از آن المپیاد و شرحی از آن چه که آن جا گذشته است و …

۲ Comments

  1. محمد

    عکس رو میتونی بفرستی تو این ایمیله