دوشنبه | اسفند ۷, ۱۳۹۶

گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت

 

روخوانی شعر با صدای سهیل قاسمی

 

تصحیح قزوینی غنی

شماره ۸۳

 

گر زِ دست ِ زلف ِ مشکین‌ات خطایی رفت، رفت

وَ ر زِ هندو یِ شما بر ما جفایی رفت، رفت

 

برق ِ عشق اَر خرمن ِ پشمینه‌پوشی سوخت، سوخت

جور ِ شاه ِ کام‌ران گَر بر گدایی رفت، رفت

 

در طریقت، رنجش ِ خاطر نباشد. می بیار

هر کدورت را که بینی، چون صفایی رفت، رفت

 

عشق‌بازی را تحمّل باید ای دل، پای دار!

گر مَلالی بود، بود و گر خطایی رفت، رفت

 

گر دلی از غمزه‌یِ دل‌دار باری بُرد، بُرد

وَ ر میان ِ جان و جانان، ماجرایی رفت، رفت

 

از سخن‌چینان ملالت‌ها پدید آمد؛ ولی

گر میان ِ هم‌نشینان ناسزایی رفت، رفت

 

عیب ِ حافظ، گو: مَکُن واعظ؛ که رفت از خانقاه!

پا یِ آزادی، چه بندی؟ گر به جایی رفت، رفت

Tagged with: ,