دوشنبه | اسفند ۷, ۱۳۹۶

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

روخوانی شعر با صدای سهیل قاسمی

 

تصحیح قزوینی غنی

 

شماره ۳

 

اگر آن تُرک ِ شیرازی به دست آرد دل ِ ما را

به خال ِ هندویَش بخشم سمرقند و بخارا را

 

بده ساقی می ِ باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار ِ آب ِ رکن آباد و گل‌گشت ِ مصلّا را

 

فغان ک‌این لولیان ِ شوخ ِ شیرین کار ِ شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان ِ یغما را

 

زِ عشق ِ ناتمام ِ ما جمال ِ یار مستغنی‌ست

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت رو یِ زیبا را

 

من از آن حسن ِ روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده‌یِ عصمت برون آرد زلیخا را

 

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعاگوی‌ام

جواب ِ تلخ می‌زیبد لب ِ لعل ِ شکرخا را

 

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان ِ سعادت‌مند پند ِ پیر ِ دانا را

 

حدیث از مطرب و می گو و راز ِ دهر کم‌تر جو

که کَس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

 

غزل گفتی و دُر سُفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم ِ تو افشانَد فلک عِقد ِ ثریّا را

 

 

 

 

 

اجرای غزل با صدای فریدون فرح اندوز

 

شرح ِ سطر به سطر: سهیل قاسمی

 

اگر آن تُرک ِ شیرازی به دست آرد دل ِ ما را

به خال ِ هندویَش بخشم سمرقند و بخارا را

 

تُرک و هندو؛ نام قومیت ها هستند که اینجا تُرک مَجازاً بجای زیباروی آمده و هندو مَجازاً به معنای سیاه.

تناسب بین ترک و هندو؛ و نیز میان شیراز و سمرقند و بخارا در بیت هست.

تُرک را می توان نه به معنای مَجازی آن که به واقع یک شخص ِ تُرک ِ ساکن ِ شیراز هم در نظر گرفت.

اگر آن ترک ِ شیرازی دل ِ ما (من) را به دست آورد، سمرقند و بخارا را به خال ِ سیاه ِ او خواهم بخشید.

تُرکان ِ شیراز اشخاصی بودند که از ترکستان (نواحی جنوبی چین و مغولستان و …) عموماً برای کار و خدمت آمده بودند و در شیراز ساکن شده بودند. زیبا روی نیز بودند و بیشتر در کارهای خدماتی مانند خرابات ها و … مشغول کار بودند. این اتفاق (مهاجرت ِ تُرکان به فارس) در زمان سلجوقیان یا غزنویان آغاز شده بوده و در عصر ِ حافظ تثبیت شده بود. در این حالت، شهرهای سمرقند و بخارا نیز ارتباط جالبی با مضمون می یابند. زیرا سمرقند و بخارا شهرهایی بود که در قلمرو سلجوقیان و غزنویان و سامانیان نیز قرار گرفته بود و می تواند دستمایه ای شاعرانه برای بخشیدن ِ سمرقند و بخارا (تصرفات) به خال ِ هندوی تُرک ِ شیرازی باشد. این شق ِ تلقی از تُرک، با واژه ی «هندو» علاوه بر نام ِ قومیت، تناسبی دیگر هم دارد از این لحاظ که «هندو» نیز معنایی مانند غلام و خدمتکار را می داد.

تردیدی نیست که امروزه این نحو استفاده از نام ِ قومیت ها و تقلیل آن به شغل خاصی (خاصه مشاغل ِ پَست) شیوه ی پسندیده ای نیست منتها از این ایراد گذر کنیم که شعر قریب به ششصد سال پیش سروده شده است و این مباحث در آن دوران ناشایست شمرده نمی شده اند.

 

بده ساقی می ِ باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار ِ آب ِ رکن آباد و گل‌گشت ِ مصلّا را

 

می ِ باقی: مِیی که در داخل ِ جام باقی مانده است. خطاب به ساقی می گوید که بقیه ی می را هم بده تا بنوشیم. به عبارتی: ولش کن! در بهشت هم گیر ِ کسی نمی آید که کنار ِ آب ِ رکناباد و در گل گشت ِ مصلّا بنشیند. بقیه ی می را هم بریز بخوریم!

کنار «آب رکن آباد» رودخانه ای در نزدیکی شیراز و «گل گشت مصلا» تفرجگاهی در شیراز هستند. گل گشت به طور عام معنی بوستان و گردشگاه را می دهد.

می باقی را علاوه بر معنی ساده ی آن می توان به می جاودانی (باقی) تعبیر کرد و این تلقی با جنّت (بهشت) تناسب دارد.

 

فغان ک‌این لولیان ِ شوخ ِ شیرین کار ِ شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان ِ یغما را

 

لولیان ِ شوخ ِ شیرینکار ِ شهر آشوب. واج آرایی حرف شین چشمگیر (گوش نواز) است.

 

لولی به معنی بی شرم و بی حیا آمده است.

لولی به معنی آوازه خوان ِ دوره گرد نیز آمده است. به معنی کولی و به معنی لوند هم آمده است.

شوخ به معنی ناپاک و به معنی بذله گو هم هست.

شیرین کاری کردن، حرف های بذله و خنده دار زدن، کارهایی برای خنداندن و دلبری کردن.

خوان یغما: سفره ای که به یغما می برند.

ای فغان که این لولیان ِ شوخ و شیرین کار و شهر آشوب چنان صبر از دل بردند که انگاری ترکان خوان ِ یغما را می برند (سفره را غارت می کنند).

این بیت اشاره ی ملیحی به غارت ِ ترکان و تصرف ِ سمرقند و بخارا هم می تواند باشد که در بیت پیشین به آن اشاره شده بود.

 

زِ عشق ِ ناتمام ِ ما جمال ِ یار مستغنی‌ست

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت رو یِ زیبا را

 

صنعت ِ «اسلوب معادله» در این بیت حافظ وجود دارد:

همچنان که {بدیهی است که} روی زیبا، نیازی به ارایش و خط و خال گذاشتن ندارد، بنا بر این زیبایی یار هم احتیاجی به این عشق ِ ناقص ِ ما ندارد.

در این شیوه، شاعر برای این که ادعایی را که در مصراع اول مطرح کرده، ثابت کند؛ مثالی از موضوعی مورد قبول و بعبارتی بدیهی می آورد و تک تک ِ عناصر ِ گزاره ی بدیهی و مورد قبول را در قیاس با عناصر گزاره ی مورد ادعای خود قرار می دهد و به این ترتیب نتیجه را باورپذیر می کند.

عشق ِ ناتمام یعنی عشق ِ کم ارزش و ناقص.

 

من از آن حسن ِ روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده‌یِ عصمت برون آرد زلیخا را

 

پرده ی عصمت می تواند «اضافه ی اقترانی» باشد. علاوه بر این که می توان تلقی تشبیه «عصمت» به «پرده» هم داشت.

نخست این که زنان در قصر و بارگاه پرده نشین بوده اند؛ روی بر می گرفته اند و در صورت لزوم با نامحرم ها از ورای پرده ای گفت و گو می کردند. که علی القاعده یوسف (پس از این که کودکی را پشت سر گذاشت) دیگر نامحرم محسوب می شده. می گوید این روز به روز زیبا تر شدن یوسف باعث می شد که زلیخا عاشق یوسف شود. به «پرده» در قصه ی یوسف و زلیخا و وقایع آن اشاره شده است.

عشق باعث شد که زلیخا از پرده ی عصمت برون آید. من این را از زیبایی روز افزون یوسف دانستم (فهمیدم؛ متوجه شدم).

 

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعاگوی‌ام

جواب ِ تلخ می‌زیبد لب ِ لعل ِ شکرخا را

 

اگر به من دشنام و نفرین هم بگویی باز دعاگو هستم. {چون که} جواب ِ تلخ {هم} زیبنده ی لب ِ لعل ِ شکر خا است.

خاییدن به معنی جویدن و چیزی را با دندان نرم کردن است. لب ِ شکر خا لبی که شیرین است انگاری که شکر در دهان دارد.

می توان «دعا گویم» (دعا می گویم) یا (دعا خواهم گفت) هم خواند. من «دعاگوی ام» را بیشتر پسندیدم.

در تصحیح های دیگر، «بَدَم گفتی و خرسند ام عفاک اللَه نکو گفتی» آمده به جای مصراع نخست، که هر دو در نهایت به یک جا می رسد! هرچند که این مصراعی که در این سطر نوشتم مصراعی از سعدی نیز است. تو در باره ی من بدگویی کردی (بد ِ من را گفتی) و من از این بابت خُرسند (خوشحال) هستم. خدا تو را ببخشد! خوب کاری کردی! اصلن جواب ِ تلخ چه قدر به آن لب ِ لعل ِ شکرخوای تو برازنده است!

عفاک اللَه (خدا تو را ببخشد) جنبه ی عتاب و سرزنش ندارد. خدا ببخشد دعایی است که برای همه (ولو گنهکار و بی گناه) کاربرد دارد. زیرا باور بر این است که همه انسان ها نیاز به عفو و بخشش خدا دارند.

می گوید که من از تو چیزی به دل نگرفته ام. انشاءالله که خدا تو را ببخشد. (از بابت ِ من خیالت راحت که من ناراحت نیستم و شکایتی ندارم که بد ِ من را گفته ای.)

 

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان ِ سعادت‌مند پند ِ پیر ِ دانا را

 

جانا! (اشاره به مخاطب) نصیحت ِ من را گوش کن. زیرا که جوانان ِ سعادت مند پند ِ پیر ِ دانا را از جان هم بیشتر دوست دارند.

 

حدیث از مطرب و می گو و راز ِ دهر کم‌تر جو

که کَس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

 

زیاد دنبال ِ راز ِ دهر نباش. خوش باش و در باره ی مطرب و می حرف بزن. در باره ی اسرار و رازهای دنیا زیاد فکر نکن که نه تا حالا کسی از طریق ِ حکمت و دانش توانسته کلید ِ این معما را بگشاید و نه کسی بعد از این خواهد توانست! دم را به شادی بگذران و حدیث از مطرب و می بگو.

 

غزل گفتی و دُر سُفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم ِ تو افشاند فلک عِقد ِ ثریّا را

 

دُرّ: مروارید ؛ سُفتن: (سُنبیدن)، سوراخ کردن. سوراخ کردن میان ِ مروارید برای عبور دادن ِ نخ یا مانند ِ آن از میان ِ مروارید برای ساختن گردن بند و … . با توجه به گران بها بودن ِ دُرّ و دشواری ایجاد حفره ی کوچک میان ِ آن، کار ِ ظریف و دقیق و هنرمندانه ای به حساب می آید. در این جا کنایه از سخن ِ نغز گفتن آمده.

غزل گفتی و چقدر کار ظریف و دقیق و ارزشمندی انجام دادی. حالا بیا و غزل هایت را خوش (با صدای خوش ات) بخوان.

نظم: سخن ِ موزون (شعر) را گویند (در برابر ِ نثر که غیر ِ شعر است) از طرفی نظم اشاره به همان کار ِ جواهرسازی و چیدن و رشته کردن ِ دُر های سفته شده در کنار ِ یکدیگر برای ساخت ِ گردن بند هم دارد. که نظم (شعر) ِ تو مانند ِ رشته ای از مروارید های درشت و گران بها است. و فلک به شادباش ِ نظم ِ تو عِقد ِ ثریا را به پای ات خواهد افشاند.

عِقد نیز به معنی گردن بند و رشته ی مروارید است. ثریا نیز خوشه ی پروین است. شش ستاره ای که مانند ِ خوشه در کنار ِ یکدیگر قرار گرفته اند. شاعر این صورت ِ فلکی را به گردن بندی از مروارید تشبیه کرده است و می گوید که گردون (آسمان) در برابر ِ شعر ِ حافظ خوشه ی پروین را به شاباش خواهد افشاند. اگر حافظ با لحن ِ خوش اش غزل هایش را بخواند.

 

 

 

تقطیع هجایی برای تشخیص بحر عروضی:

 

 

U / – – – U / – – – U / – – – U – – –

 

مفاعیلن / مفاعیلن /  مفاعیلن / مفاعیلن

 

یا:

 

ت تن تن تن / ت تن تن تن / ت تن تن تن / ت تن تن تن

 

 

 

ea gar ean tor / ke sii raa zii / be das taa rad / de lee maa raa

 

be xaa lee hen / do yas bax sam / sa mar qan doo / bo xaa raa raa

 

 

 

تصحیح پرویز ناتل خانلری

شماره ۳

 

اگر آن تُرک ِ شیرازی به دست آرد دل ِ ما را

به خال ِ هندوَش بخشم سمرقند و بخارا را

 

بده ساقی می ِ باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار ِ آب ِ رکن آباد و گل‌گشت ِ مصلّا را

 

فغان ک‌این لولیان ِ شوخ ِ شیرین کار ِ شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان ِ یغما را

 

زِ عشق ِ ناتمام ِ ما جمال ِ یار مستغنی‌ست

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت رو یِ زیبا را

 

حدیث از مطرب و می گو و راز ِ دهر کم‌تر جو

که کَس نگشود و نگشاید به حکمت این معمّا را

 

من از آن حسن ِ روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده‌یِ عصمت برون آرد زلیخا را

 

بَدَم گفتی و خُرسند اَم عفاک اللَه نکو گفتی

جواب ِ تلخ می‌زیبد لب ِ لعل ِ شکرخا را

 

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستَر دارند

جوانان ِ سعادت‌مند پند ِ پیر ِ دانا را

 

غزل گفتی و دُر سُفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم ِ تو افشانَد فلک عِقد ِ ثریّا را

 

 

اختلاف نسخه ها بر اساس تصحیح خانلری

 

بیت یکم:

بخال هندویش

 

بیت دوم:

می صافی

نخواهی دید | بخواهی یافت

گل گشت مصلا را

 

بیت سوم:

لولیان شنگ

صبر و دل

 

بیت چهارم:

به آب و روی و خال | به رنگ و بوی و خال

 

بیت پنجم:

مطرب و نی گو | می گوی

کمتر جوی | کمتر گوی | کمتر گو

نگشوده نگشاید

 

بیت هفتم:

اگر دشنام فرمائی وگر نفرین دعاگویم

خرسندم نکو کردی و خوش گفتی

جزاک اللَه

می زیبد از آن لعل

 

بیت هشتم:

دوست تر دارند

 

 

حافظ شیراز به روایت احمد شاملو

شماره ۴

 

اگر آن تُرک ِ شیرازی به دست آرد دل ِ ما را

به خال ِ هندو یَش بخشم سمرقند و بُخارا را.

 

بده ساقی می ِ باقی، که در جَنَّت نخواهی یافت

کنار ِ آب ِ رکناباد و گل‌گشت ِ مصلّا را.

 

#

 

فغان! ک‌این لولیان ِ شوخ ِ شیرین کار ِ شهرْآشوب

چنان بردند صبر ِ دل، که تُرکان خوان ِ یغما را!

 

من از آن حسن ِ روزافزون که یوسف داشت، دانستم

که عشق از پرده‌یِ عصمت برون آرد زلیخا را!

 

 

زِ عشق ِ ناتمام ِ ما، جمال ِ یار مُستغنی‌ست –

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت رو یِ زیبا را؟

 

 

#

 

بَدَم گفتی و خُرسند اَم. عفاک اللَه! کَرَم کردی!

جواب ِ تلخ می‌زیبد لب ِ لعل ِ شکرخا را.

 

 

 

نصیحت گوش کن جانا، که از جان دوستَر دارند

جوانان ِ سعادت‌مند پند ِ پیر ِ دانا را:

 

حدیث ِ مُطرب و مِی گوی و راز ِ دهر کم‌تر جوی

که کَس نگشود و نگشاید به حکمت این معمّا را.

 

 

#

 

غزل گفتی و دُر سُفتی، بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم ِ تو افشانَد فلک عِقْد ِ ثُریّا را.

 

حافظ به سعی سایه

 

شماره ۳

 

اگر آن تُرک ِ شیرازی به دست آرد دل ِ ما را

به خال ِ هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

بده ساقی می ِ باقی که در جنّت نخواهی یافت

کنار ِ آب ِ رکناباد و گلگشت ِ مصلّا را

 

فغان کاین لولیان ِ شوخ ِ شیرین کار ِ شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان ِ یغما را

 

زِ عشق ِ ناتمام ِ ما جمال ِ یار مستغنی‌ست

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت رویِ زیبا را

 

حدیث از مطرب و می گو و راز ِ دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمّا را

 

من از آن حسن ِ روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده‌یِ عصمت برون آرد زلیخا را

 

اگر دشنام فرمایی وگر نفرین دعا گویم

جواب ِ تلخ می‌زیبد لب ِ لعل ِ شکرخا را

 

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستَر دارند

جوانان ِ سعادتمند پند ِ پیر ِ دانا را

 

غزل گفتیّ و دُر سُفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم ِ تو افشانَد فلک عِقد ِ ثریّا را

 

دیوان خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی قدس سره العزیز باهتمام محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی بسرمایه کتابخانه زوار چاپ «سینا» تهران

دیوان خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی قدس سره العزیز باهتمام محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی بسرمایه کتابخانه زوار چاپ «سینا» تهران

 

حافظ انجوی، غزل ۲:

 

اگر آن تُرک ِ شیرازی به دست آرد دل ِ ما را (۱)

به خال ِ هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

بده ساقی می ِ باقی که در جنّت نخواهی یافت

کنار ِ آب ِ رکناباد و گلگشت ِ مصلّا را

 

فغان کاین لولیان ِ شوخ ِ شیرین کار ِ شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان ِ یغما را

 

من از آن حسن ِ روزافزون که یوسف داشت دانستم (ق: بیت ۵)

که عشق از پرده‌یِ عصمت برون آرد زلیخا را

 

زِ عشق ِ ناتمام ِ ما جمال ِ یار مستغنی‌ست (ق: بیت ۴)

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت رویِ زیبا را

 

بدم گفتی و خرسندم؛ عفاک الله! نکو گفتی (۲)

جواب ِ تلخ می‌زیبد لب ِ لعل ِ شکرخا را

 

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند

جوانان ِ سعادتمند پند ِ پیر ِ دانا را

 

حدیث از مطرب و می گوی و راز ِ دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمّا را

 

غزل گفتیّ و دُر سُفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم ِ تو افشانَد فلک عِقد ِ ثریّا را

 

۱٫مولانا جلال الدین دو غزل بدین قافیه و ردیف دارد «جزء یکم دیوان کبیر ص ۴۴»

 

الف. هلا ای زهره ی زهرا بکش آن گوش زهرا را

تقاضایی نهادستی در این جذبه دل ما را

 

ب. ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را

چنین عشقی نهادستی به نورش چشم بینا را

چه داند دام بیچاره فریب مرغ آواره؟

چه داند یوسف مصری غم و درد زلیخا را

 

سلمان ساوجی نیز دو غزل بدین وزن و ردیف دارد:

 

الف. اگر حسن تو بگشاید نقاب از چهره دعوی را

به گل رضوان برانداید در فردوس اعلی را  «ص ۲۵۱»

 

ب. به دست باد گهگاهی سلامی می رسان یارا  «ص ۲۵۶»

که از لطف تو آخر خود سلامی می رسد ما را

(پایان پاورقی انجوی)

 

*مآخذ و منابع مربوطه:

ـ کلیات شمس یا دیوان کبیر مولانا جلال الدین محمد مولوی، با تصحیحات و حواشی استاد بدیع الزمان فروزانفر، ۱۳۴۰

ـ دیوان سلمان ساوجی با مقدمه و تصحیح اوستا، کتابفروشی زوار

 

۲٫پژمان و قزوینی: اگر دشنام فرمایی و گر نفرین، دعا گویم…

تکمله: دلیل رجحان روایت متن بر نسخه ی قزوینی آن که این مصراع، به صورت دیگری قریب به متن حاضر، در مواهب الهی معین الدین یزدی آمده است:

بدم گفتی و خرسندم عفاک الله کرم کردی (ص ۱۵۰ مواهب الهی با تصحیح و مقدمه ی شادروان سعید نفیسی)

(پایان پاورقی و تکمله ی انجوی)

 

۳٫ترتیب ابیات این غزل مطابقست با «چند نمونه از متن درست حافظ» اثر آقای مسعود فرزاد.

(پایان پاورقی انجوی)

Tagged with: ,