دوشنبه | اسفند ۷, ۱۳۹۶

حافظه تاریخی و حافظه جمعی

« حافظه جمعی دراز مدت » چیزی را به خاطر می سپارد که بسیار شنیده است. و نقض آن را هم نشنیده است. بفرض در باره «اشرف» خواهر محمدرضاشاه، همه، چیزی را به خاطر داشتند که بسیار شنیده بودند. این که اشرف سرکرده ی مافیای قاچاق مواد مخدر در کشور بود و جوانان مملکت را به دام اعتیاد می کشاند و بدبخت می کرد. این که اشرف عیاش بود و با همه مردان دربار و هنرمندان و … ارتباط نامشروع داشت و همیشه مشغول خوشگذرانی بود. روی برادرش تاثیر داشت و تصمیم های مافیایی و عیاشانه اش را به او دیکته می کرد و بنوعی سرچشمه همه فسادهای دوران سلطنت شاه بود.

بعد از سالهای اول انقلاب، این نام بمرور فراموش شد. و هیچ کس پاسخی به این ادعا ها نداد. هیچ کس هم دلیلی و مدرکی و سندی برای دست داشتن این شخص در قاچاق مواد مخدر ارائه نداد. هیچ سندی دال بر عیاشی های نامبرده هم ارائه نشد. هیچ تاثیری از دخالت های او در سیاست و تاثیر او بر برادرش هم به اثبات نرسید.

وقتی این شخص در نود و یک سالگی از دنیا می رود، بسیاری از زنده بودن او تا این زمان بی اطلاع بودند. و تلنگری در اذهان عمومی ایجاد می شود که یک عیاش و یک قاچاقچی یا معتاد به مواد مخدر و یک زن ِ سلیطه و بدکاره، چطور توانسته نود و یک سال سالم بماند و زندگی کند؟ اما تلقی ها نسبت به اشرف، کمابیش همان چیزهایی باقی ماند که شنیده بودیم. زیرا: حرف، مشروعیتش را از «تکرار» و بقولی «تواتر» اَش می گیرد!

اینجاست که « حافظه جمعی » دراز مدت می بایست به اشتباه خود اذعان می کرد. که نمی کند!

 

حافظه جمعی دراز مدت، همیشه به خاطر داشته است که رفسنجانی و پسرانش تمام ثروت ایران را چاپیده اند و رفسنجانی اکبرشاه است و کلی ملک و املاک در سراسر ایران دارد و ویلاهایی دارد که خود و خانواده اش با هلی کوپتر و تحت تدابیر شدید امنیتی همیشه به آنجا می روند و مشغول خوشگذرانی هستند. کاخ هایی در تهران دارد که در برابر حمله های هسته ای و زلزله های ده ریشتر و بالاتر! هم مقاوم هستند و در زیرزمین های آنها، کلینیک های فوق پیشرفته و قمارخانه ها و عیاش خانه ها و انواع بساط های لهو و لعب فراهم است.

حافظه جمعی به خاطر می آورد که هر ساختمان عظیم یا پاساژ یا مرکز خرید یا مرکز تفریحی بزرگی یا خانه یا ویلای بزرگی که در حال ساخت است، عابرانی که از مقابل آن می گذرند می گفته اند این مال #فائزه است. این مال محسن است. این مال مهدی است. این مال عفت است. و کل خیابان یاسر در نیاوران مال یاسر است و …

حافظه جمعی به خاطر می آورد که رفسنجانی مرد ِ در سایه و مرد ِ همیشه قدرتمند ِ ایران است که تمام مهره چینی ها و هدایت سیاست و اقتصاد کشور به دستان او انجام می شود.

حافظه جمعی می گوید که رفسنجانی و بچه هایش به قدری پول در بانک های سوئیس دارند که یک روز وقتی رفسنجانی خواست پولش را از بانک بیرون بکشد دولت سوئیس گفت من اینقدر پول ندارم که بخواهم یکهو آن را به شما پس بدهم.

حافظه جمعی به خاطر می آورد که دست رفسنجانی در جنگ ایران و عراق و در کشتارها و در قتل های زنجیره ای به خون مردم آلوده است. حافظه جمعی می گوید که رفسنجانی باعث سرکوب اندیشمندان و روشنفکران است. و دادگاه های بین المللی و پلیس بین الملل به دنبال او هستند.

حافظه جمعی یک عالیجناب ِ سرخپوش را تصور می کند که با آن شنل ِ قرمزش و با آن شبکلاه بوقی منگوله دارش مثل بالماسکه ها در یک جایی مثل ِ تاریکخانه ی اشباح نشسته است که زیرش هم سونای زعفرانیه دارد و از مهماندارهای خوشگل و خوش هیکل هواپیما گرفته تا هر کسی که فکرش را بکنید در آن ها مشغول عیش و نوش و پول پارتی و سُرسُره بازی هستند.

 

اما با گذشت این همه سال هیچ بانکی نه در سوئیس و نه در هیچ کجای دنیا چنین گزارشی مبنی بر وجود چنین حسابهایی ارائه نکرد یا هیچ بانک یا موسسه ای به خاطر حکم دادگاه های بین المللی یا پلیس بین الملل، حسابی به نام این شخص یا فرزندان او را مسدود نکرد. یا بعبارتی نیافت تا مسدود کند.

هیج ویلایی یا هیچ هلی کوپتری یا هیج قمارخانه ای یا هیچ کاخ ِ زیرزمینی ای یا هیچ عیاشخانه ای و هیچ تاریکخانه ی اشباح و بالماسکه ای پیدا نشد که بگویند این مال رفسنجانی بوده و ماموران ریخته اند یا در دوربینهای امنیتی اش پیدا کرده اند یا از دور دیده اند که رفسنجانی یا پسرها یا دخترهایش در وضع نامناسبی در آن مشغول به کاری بوده اند.

نه ثبت احوال و نه ثبت اسناد و نه قوه قضاییه و نه دادستانی و … اثری از سندی که نشان دهد فلان پاساژ یا فلان کاخ یا فلان ویلا یا فلان ملک به نام یکی از اعضای خانواده هاشمی بوده است هم پیدا نکرده است طی این همه سال، که اگر پیدا می کردند هیچ بدشان نمی آمد آن را آشکار کند.

یا مرد ِ در سایه و قَدَرقُدرت، حتا سالهای اخیر نتوانست در نماز جمعه خطبه بخواند، چه رسد به مهره چیدن. و مرد در سایه حتا مانع زندانی شدن دخترش نشد. و برای پسرش تقاضای عفو نکرد. و این مرد ِ مرموز، اصولا جزو معدود مسئولان است که ما نام زن و بچه اش را می دانیم!

یا در باره کارهای ناشایست انجام شده در دوران ریاست جمهوری ایشان در حوزه فرهنگ، دکترسروش نقل کند که وقتی با او صحبت کردم رفسنجانی گفت که من تمام تلاشم در جهت آباد کردن کشور پس از جنگ است و متولی فرهنگ کشور من نیستم و کس دیگری است. یا نقل کند که رفسنجانی تماس تلفنی با مسعودبهنود گرفته که از او صحّت و سقم قضیه اتوبوس هنرمندان را می پرسیده. یا اکبرگنجی در باره قتل های زنجیره ای در نهایت بعد از سال ها بگوید امروز می دانم که او راساً این کارها را نکرده اما می توانسته بگوید که من کاره ای نبودم و مقصر چه کسی بوده. یعنی اتهام از «عامل» جنایت بودن تبدیل شود به «ساکت» جنایت بودن.

و در نهایت خبر ِ درگذشت را به این شکل می شنویم که هاشمی رفسنجانی، تک و تنها، در استخر در حالی دچار ایست قلبی می شود و از دنیا می رود که تا بیست دقیقه بعد از ایست قلبی هیچ کس در اطرافش نبوده که متوجه وخامت حال او شود. و کسی که جنازه ی او را به بیمارستان می برد تنها یک نفر بوده: محافظ ِ شخصی اش.

 

اما حافظه جمعی این بار هم باید به خطای خود اعتراف می کرد که نمی کند. استدلال متقن و ساده ای هم دارد: «نیاز به دلیل ندارد! مشخص است! همه می گویند! ساده نباش…»

 

روشنفکر ما می گوید: جامعه و مردم باید نسبت به حاکمیت و حاکمیت مقتدر، ناراضی باشند. اگر نباشند پس سرسپرده و خودی هستند. اما نمی گوید که: کار خوب را باید گفت خوب و کار بد را باید گفت بد.

 

و خب مردم و اذهان عمومی بعد از گذشت این سال ها حق دارند که به حافظه تاریخی شان شک کنند!

 

زمان شاه، روشنفکر ما خجالت می کشید بگوید که ملی کردن اراضی و جنگل ها در راستای اهداف میهن دوستان و خدمت به خلق بوده است. چون متهم به شاهدوست بودن می شد.

روشنفکر ما خجالت می کشید بگوید که توسعه اقتصادی و تلاش در جهت بهبود وضع معاش مردم کار خوبی است که انجام می شود. و این همان است که ما می خواستیم.

روشنفکر ما نهضتی که برای بهداشت در اقصا نقاط کشور به قصد ریشه کنی بیماری ها با کارهایی مثل اعزام داوطلب برای آبله کوبی و توزیع دارو و … انجام می شد را نادیده می گرفت. نهضتی که برای توزیع تغذیه رایگان بین کودکان در اقصا نقاط کشور در مدارس و آموزش رایگان خواندن و نوشتن و … را نادیده می گرفت. نهضتی که برای کشاورزی و از بین بردن آفَت های زراعی انجام می شد را نادیده می گرفت. تلاش ها در باره برقراری تامین اجتماعی را نمی دید. توسعه صنعت از طریق ساخت زیرساخت ها و امور عمرانی را تلاش در جهت فربه شدن سرمایه دار ها می خواند.

توسعه فرهنگ از طریق جمع آوری آثار باستانی و تصحیح و تدوین کتب و دیوان های متون کهن ادبی و هنری و فرهنگی را به هیچ می انگاشت و این چیزها را برای جامعه لازم نمی دانست. (جملگی زمان شاه را عرض کردم.)

چرا؟ چون اصل بر این بود که جامعه و مردم باید نسبت به حاکمیت ناراضی باشند!

 

خب؟ این حق ناگزاردن ها و صادقانه در باره شایعه ها اظهار نظر نکردن ها و در راستای تخریب رقیب بر آن ها دامن زدن ها و بر موج سوار شدن ها چه نتیجه ای خواهد داشت؟ جز این که مردم از دوستان ِ ناصادق و نالایق و گزافه گو، به دشمنی التجا ببرند که دستکم اندکی تغییر را قادر است؟

 

و نتیجه این شد که در مواردی از جمله حضور مردم در تشییع جنازه آیت الله، یا واکنش مردم به یک پیغام ویدیوئی آقای خاتمی و حضور در پای صندوق، یا حمایت مردم از تیم مذاکره کننده ایران در مذاکره با ۱+۵، یا حمایت از دولت روحانی و … می بینیم که مردم، آن مسیر ِ دیگر را برای پیشبرد اهدافشان دنبال کنند.

جامعه روشنفکری باز بجای تجدید نظر در روش ها و اندیشه ها و رویکردهای خود، نوک پیکان را به سوی هفتاد میلیون انسان نشانه گرفته است و آن ها را متهم می کند که تبدیل به (خودی یا غیر خودی کم خطر) شده اند؛ یا دچار (اینهمانی با متجاوز) شده اند؛ یا (حاکمیت و فیگورهایش مردم را به شکل دلخواه ِ آرمانی خود) در آورده است. و مردم را متهم می کند که «حافظه و اخلاق جمعی» را از دست داده اند. یا به کار بردن عبارت هایی مثل «گوسفند» و … خطاب به مردم.

مشکل جامعه روشنفکری فعلی (اپوزیسیون) را همانا «سطحی نگری»، «کم سوادی»، «نگرش شفاهی»، «شعار»، «عدم صداقت»، «مظلوم نمایی» و «ادای فرهیختگی در آوردن» می دانم. بر این باورم که فاصله گرفتن مردم از این نحله، نه به دلیل قصور و کم سوادی مردم، که به خاطر کم کاری و بی لیاقتی و کم دانشی و موج سواری و بعبارتی «هارت و پورت غیر عملگرایانه» آن ها بوده است. تا به حدی که {مردم} قانع شده اند که به حاکمان ِ نه چندان «عمل صالح» اقبال بیشتری نشان دهند تا افرادی که نه در گفتار خود و نه در کردار خود، بازده عملی و صادقانه و مشخصی نشان نداده اند و تنها از تخریب و استفاده از اتهامات و الفاظ ناشایست و گزاره های بی سند و مدرک برای اثبات حقانیت خود استفاده می کنند.

استفاده از موج احساسات و اقبال عمومی، حربه و راه کار بسیار موثر و راهگشایی هست، اما باید در نظر گرفت که این حربه، همیشه با افراد همراه نخواهد بود. اقبال عمومی، همچنان که قدرت به فرد یا دسته ای می بخشد، در صورتی که نتیجه ی درخوری نبخشد، به سرعت سرد خواهد شد و ابزاری خواهد شد در دست مخالفان.

چنان که اگر در سالهایی که گذشت، اپوزیسیون حتا یک عملکرد مناسب و قابل ذکری در راستای تکمیل خیزش ها و جنبش های مردمی انجام داده بود، امروز مردم راه التجا به درون حاکمیت را بر نمی گزیدند.