دوشنبه | اسفند ۷, ۱۳۹۶

انتخابات بخش نخست | چه شد که به این جا کشید کار

انتخابات بخش نخست

چه شد که به این جا کشید کار

در مورد انتخابات است که چه کنیم بالاخره!

برای نوشتن این یادداشت، سری به آرشیو وبلاگم زدم سال هشتاد و دو، هشتاد و چهار. و بعضی جاها عین همان عبارت های چند سال پیش ام را نقل می کنم. که حال و هوای اش بیاید.

چه طور شد که به این جا کشید کار

هفتاد و شش، هفتاد و هشت، بعد از هفتاد و هشت

شاید نام حماسه لوث شده باشد. اما دوم خرداد، کار ما حماسه بود. یعنی یک وفاق عمومی و تصمیمی که اکثریت قاطع مردم گرفتند و به یک سان اندیشیدند. بعد از آن نیز همه‌ی ما کاری کرده بودیم که خودمان را در سرنوشتِ آن دخیل می‌دانستیم. درست به مدت دوسال یعنی تا پایان انتخابات مجلس ششم، همه‌ی مردم روزنامه می‌خواندند. به عنوان مثال در یک روز سه روز‌نامه‌ی اصلاح طلب و جامعه‌ی مدنی در خانه‌ی ما خریده می‌شد. من، پدرم و برادرم.
و صدای غالب در تاکسی‌ها و محافل عمومی، به‌جای صدای موزیک های لس آنجلسی، صدای اظهار نظر و بحث پیرامون مسایل سیاسی و دولت جدید، از جمله نوشته‌های ستون پنجم ابراهیم نبوی در روز‌نامه‌ی جامعه، مصاحبه‌ی رییس جمهوری با خبر‌نگار آمریکایی، بسته‌شدن روزنامه‌ی جامعه و آمدن روزنامه‌ی توس به جای آن و دنبال کردن سخن‌رانی‌های جدید رییس جمهوری بود. یعنی شرایط به شکلی شده بود که کوچک‌ترین اظهار‌نظر یا واکنش هر مقام مسوولی، به سرعت و به شدت در جامعه پخش می‌شد و گسترش می‌یافت. به جرات می‌توام بگویم که تقریبن هیچ خبری از نظر‌ها دور نمی‌ماند. و این باعث می شد که صاحبان قدرت که پیش از آن، بی محابا خلاف و قلدری می کردند، کمی دست به عصا تر شوند. مثلن بستن (توقیف) اولین روزنامه (روزنامه جامعه)، با چه سختی و احتیاطی صورت گرفت. و زمان صدور و استیناف و اجرای حکم چه قدر طول کشید. و روزنامه هم چنان در این فاصله منتشر می شد. (کاری که بعدتر ها که قبح اش ریخت، برای بقیه روزنامه ها سه سوته و فله ئی انجام شد. خیلی هم آسون)
یا یادتان اگر باشد، اظهار نظر یکی از سرداران سپاه در مورد بریدن زبان بعضی‌ها تا چه حد خشم عمومی را بر انگیخت و منجر به تجدید نظر ایشان گردید. یا بعد از فاجعه‌ی کوی دانشگاه سال ۷۸٫ و باقی ماجرا،‌ که همه، از خشم عمومی وحشت زده بودند و بسیار عقب نشسته بودند. نادم و هراسان از عقوبت خویش.
یا اگر به‌خاطر داشته باشید، موضوع بازداشت شهردار تهران چه بازتاب گسترده‌یی در جامعه داشت و تا چه حدی واکنش عمومی را بر‌انگیخت. تا این‌که رادیو و تلویزیون ناگزیر شد که جریان دادگاه را به طور کامل پخش کند. آن روز‌ها همه در این مورد اظهار نظر می‌کردند.

یک بار دیگر نیز (و شاید برای آخرین بار) در شهر تهران وفاق عمومی در مورد انتخاب نکردن شخص خاصی در انتخابات مجلس ششم پیش آمد که همه، همه‌ی تهرانی‌ها لیست سی نفره‌شان را به عمد پر می‌کردند تا شخص خاصی رای نیاورد. تا این لحظه، همه چیز خوب بود. چون بخشی از مردم‌سالاری که همانا دانستن مردم و اطلاع عمومی از اتفاق‌ها‌ست، به‌درستی انجام می‌شد. مردم نیز علاقه‌مند بودند و ماجرا را دنبال می‌کردند.

آن روز‌ها مردم و افکار عمومی، به‌سادگی با موضوع کنار نمی‌آمدند و خب طبیعتن قلدر ها هم بیش‌تر جانب احتیاط را رعایت می‌کردند.
اما بعد از گذر آن دوره،‌ زمانی پیش آمد که کدیور و عبدالله نوری به زندان افتادند. که حساسیت بود. اما دیگر رنگ و لعاب اولیه را نداشت. بعد از آن، زندانی شدن شخصیت‌ها به صورت امری عادی و معمولی در آمد و حساسیتی بر نینگیخت. بعد از آن، توقیف روزنامه، کاری ساده شد. ظرف یکی دو هفته، حدود سی روزنامه بسته شدند. کاری که من و دوستان‌ام کردیم، این بود که از آن روز تا به امروز، روزنامه را از خرید‌های روزانه‌مان حذف کردیم. موضوع شلاق‌زدن در اماکن عمومی مطرح شد، من که آن روز‌ها موی بلند داشتم، مدتی زیاد در میدان‌ها‌ی اصلی تهران آفتابی نمی‌شدم. اگر یکی دوسال پیش‌اش بود، آن‌ها جرات این کار را به خود نمی‌دادند. بعد از آن،‌ در سال‌گرد‌ِ کوی دانشگاه، عاملان‌ِ جنایت را تبرئه کردند. یکی دو روزنامه‌ی باقی‌مانده، چیز‌هایی نوشتند، اما فقط سکوت سردی حاکم بود و احساس افسردگی خاصی از این‌که مردم احساس می‌کردند در دوم خرداد، باز گول خورده‌اند.
خلاصه‌ی کلام این که دیگر هیچ چیز مردم را خوش‌حال نمی‌کرد. و هیچ چیز هم مردم را متعجب نمی‌ساخت. همه چیز برای همه بی‌تفاوت شده بود.
و خب این بار وفاق ِ تلخ ِ عمومی یِ ما در بی اعتنایی و بی تفاوتی بود. که هر چه می شود بشود. و شرکت نکردن در هیچ انتخابات و وفاق ِ عمومی ئی! یادم است زمانی که واکسن سرخک و سرخچه می زدند من هنوز بیست و پنج سالم نشده بود و باید می رفتم واکسن می زدم. اما چون این کار نشان یک نوع مشارکت اجتماعی بود، حتا واکسن هم نزدم!

هشتاد و چهار
و شد آن چه در هشتاد و چهار شد. یعنی دیدیم قهر مردمی را که از حضور و حمایت پشیمان شده بودند. و یادم می آید آن روز ها نوشته بودم: این یعنی که نشان بدهیم که دیگر هیچ فرقی ندارد که چه کسی رئیس جمهور شود.
چند وقت پیش یکی از دوستان ام این یادداشت ام را در ته و توی وبلاگ ام دیده بود. و می پرسید هنوز هم به همین نظری؟ نبودم به همین نظر. یعنی فکر نمی کردم به این روز بیفتد مملکت. چیزهایی را اصلن فکر ش را نمی کردم شدنی باشد که شد!
مثل ِ بچه یتیم ها شده ایم که ناف مان را خودمان باید ببریم! آن زمان فکر می کردیم بگذار همه چیز گندش دربیاید آمریکایی ها می آیند یه حرکتی می کنند. ای بابا چه حرکتی؟ بچه شدی؟
دیدیم پای صندوق نرفتن خیلی بد تر از پای صندوق رفتن از آب در آمد!

در ادامه ی این مقاله می خواهم دو موضوع را بررسی کنم.

یکی این که چرا جنبش اصلاحات بعد از هفتاد و شش، در سال هشتاد و چهار در نظر مردم این قدر آبرو و بی اهمیت شد و چه کسانی و چه سیاست هایی باعث ِ آن شدند.
یکی این که امسال که سال هشتاد و هشت است و نزدیک ِ انتخابات، واقعیت های موجود ِ جامعه چیست و چه کار می شود کرد.
سومی هم این که از دولت ِ بعدی چه انتظار هایی می توان داشت و کارهایی می تواند و چه کارهایی باید بکند.
خلاصه این که این بار هم پای صندوق می رویم. سگ خور! هوم

Tagged with: