دوشنبه | اسفند ۷, ۱۳۹۶

آستارا برای همه آستارایی ها

اشاره: در شماره گذشته، مصاحبه ای منتشر کردیم با آقای مهندس سهیل قاسمی از مدیران شرکت «ارش کارایان» به بهانه ساخت پلی که به تازگی در پشت بازار بزرگ ساحلی آستارا احداث شده است. صحبت ما به درازا کشید و در ادامه، از ساخت و ساز و پل و پروژه های عمرانی، به مسائل شهر و چشم انداز آینده آستارا رسید. ایشان به عنوان یک همشهری ما که در تهران مشغول کار و زندگی هستند، بسیار دقیق و مصصم در باره آینده شهرمان صحبت می کرد و دیدگاه های بدیع و عملگرایانه ای داشت. در این شماره، ادامه صحبت را می خوانید.

س: شناخت ِ خوبی از آستارا دارید. با این که دور بوده اید!
ج: ببینید دوست عزیز! بیایید به خاطر بیاوریم که چه طور شد که رفت و آمد مسافران به آستارا شکل گرفت. جوان تر های ما شاید به یاد نداشته باشند و هم سن و سال های ما و بزرگتر های ما شاید فراموش کرده باشند.
روزی که مرز بین ایران و شوروی باز شد، نوجوان بودم. تنهایی دستم را در جیبم گذاشتم و از روی پل گمرک گذشتم و وارد اتحاد جماهیر شوروی شدم که در آستانه فروپاشی بود. این اتفاق شاید در زندگی کمتر کسی از هموطنان ما اتفاق افتاده باشد! و خب فروپاشی ابرقدرت شرق، خبر کوچکی نبود.
و به سرعت آستارا تبدیل شد به جایی که جنس های روسی خیلی ارزان قیمت در بازار آن وجود دارد. و «تخته بازار» ساخته شد! خیلی سریع و خیلی خودجوش! و مسافران سرازیر شدند برای خریدن اجناس ِ ارزان قیمت ِ وارداتی. در زمانی که گمرک تقریبن هیچ عوارض گمرکی روی کالاهای این چنینی نمی کشید. از طرفی پارچه چیت خیلی پیش پا افتاده ای که آنها «ورسالون» می گفتند اگر درست یادم مانده باشد و آدامس خرسی سه تومنی از ایران می بردی آنجا می فروختی، کلی کاسب می شدی!
با این تفاصیل می توان نتیجه گرفت که بنیان ِشکل ِ فعلی آستارا، با کسب و کارهای کوچک مردمی و تجارت های کوچک ِ سازمان نیافته شکل گرفت. و مسافرانی که می آمدند نیز مسافرانی از طبقه متوسط بودند که به دنبال خرید کالاهای ارزان قیمت در یک شهر کوچک شمالی، به این شهر سرازیر شده بودند. هر چند که آستارا امکاناتی هم نداشت که مسافران کلاس بالا را اسکان دهد. آستارایی که تنها یک مهمانسرا داشت که از افتخاراتش یک بار حضور علی پروین در روز فینال جام جهانی ۱۹۸۶ بود که آمده بود فوتبال را مستقیم از تلویزیون باکو ببیند.

س: جالب است نمی دانستم! اما نمی دانم مقصودتان از بیان این تاریخچه شیرین چیست؟
ج: بگذریم! می خواستم بگویم که حالا ما چه می توانیم بکنیم؟ چه کار باید بکنیم؟ البته نه که فکر کنید می گویم چون امسال مسافر کمتر شده باید فکری کرد! اما به هر حال اگر نتوانیم از امکاناتی که داریم به درستی استفاده کنیم، ضرر کرده ایم، بی لیاقتی کرده ایم، فرصت سوزی کرده ایم.
می خواهم بگویم که یکی از دلایلی که به مرور مسافر کمتر می شود این است:
– تعطیلات کجا بریم؟
– بریم آستارا؟
– آستارا رفتیم دیگه خبری نیست که! دو تا خیابونه که رفتیم دیدیم، جنساشم که گرونه!
راستی فراموش کردم بگویم. آستارا موقعیتی دارد که بقیه شهرهای شمالی ندارند. شاید بگوییم که شهرهای مازندران به تهران نزدیک تر هستند و تهرانی ها کمتر به آستارا می آیند. درست. اما همه ایران که تهرانی ها نیستند که! آستارا شهری است که به شهرهای آذربایجان بسیار نزدیک است. و چون هم زبان هم هستیم، می تواند بشود به نوعی پایتخت گردشگری خطه سردسیر شمال غربی کشور. و البته سایر نقاط. و از این امتیاز بقیه شهرهای ساحلی خزر بی بهره اند.
خب؟ چه باید کرد؟ شاید با توجه به تاریخچه ای که عرض کردم نشود مسافر را وادار کرد که شبی چهارصد هزار تومان بابت یک شب اقامت در هتل بپردازد (که اگر بپردازد هم ما این تعداد هتل نداریم و ساخت هتل هم به این سادگی و سرعت امکان پذیر نیست). اما می توانیم به نوعی جذابیت در شهرمان ایجاد کنیم که از آمدن خسته نشود. می توانیم سرگرمی ها و تفریح ها و برنامه های کوچک و کم خرج تری برایش ایجاد کنیم که آمد از آن هم استفاده کند. به طور مثال، شوهای شبانه کمدی موزیکال آذری و فارسی؛ فکر می کنید برای مهمانان شهرمان جذابیت نداشته باشد؟
قایق ها یا کشتی های کوچک تفریحی برای گشت در ساحل دریای خزر به همراه موزیک زنده و اجرایی کمدی و شاد، و در ساعت های مقتضی همراه با صرف ناهار و شام با غذاهای دریایی یا محلی، فکر می کنید طرفدار نداشته باشد؟
هماهنگی با آژانس های برگزار کننده تورهای داخلی و پر کردن سه چهار روز گردشگری در شهر آستارا با برنامه های فشرده تفریحی مناسب. (کوهنوردی یا گردش در طبیعت لاتون یا مسیر کوه ها؛ خرید از بازارچه ساحلی، بازدید از دریاچه استیل و تالاب ها، شرکت در برنامه شاد کشتی تفریحی و صرف شام، پدالو بازی در استیل، قایق موتوری سواری با سرعت در همین مسیر دهنه زیر پل عابری که ما ساخته ایم!، شرکت در شو کمدی شب های آستارا، شرکت در مسابقه های بادبادک بازی یا چه بدانم غواصی یا جت اسکی یا پاراسل یا هر چیز دیگری که امکانپذیر است. کارتینگ، سورتمه، یک نیم روز اقامت در قله کوه های سرسبز آستارا با استفاده از تله کابینی که از روی استیل می گذرد و می رسد تا بالای کوه اسپیناس، تماشای رقص نور و رقص فواره ها در کنار بازار بزرگ ساحلی، کنار همین پلی که ما ساخته ایم! و …) می توانیم محاسبه کنیم و بگوییم دیگر نه بی کار چندانی در آستارا خواهیم یافت و نه فقیر چندانی!
آستارا مناطق گردشگری و گونه های گیاهی و جانوری کم نظیری دارد. به طور مثال پناهگاه حیات وحش لوندویل با مساحتی بیش از هزار هکتار. آنها را می توان تکمیل و ثبت کرد. مکان هایی هم دارد که استعداد تبدیل شدن به موزه دارد. به طور مثال دبیرستان حکیم نظامی (صادقیه) که قدیمی‌ترین مدرسه در شمال ایران است.
چندروز پیش از رادیو شنیدم به خاطر نامساعد بودن شرایط هوا در کیش، در یک روز مانده به پایان تعطیلات نوروزی، اگر درست یادم مانده باشد صد و چهل و چند پروازی که قرار بود از کیش برخیزند لغو شده اند. تصور کنید؟ صد و چند پرواز در یک روز. خیلی زیاد است! مگر در کیش یا در دبی مردم برای چه چیزهایی پول خرج می کنند؟ مگر در رامسر و نمک آبرود و … مردم برای چه چیزهایی پول خرج می کنند؟ باور کنید هزینه کلیه سرمایه گذاری ها، از ساخت و فروش واحدهای تجاری و مراکز خرید مدرنی که دور و بر همین مجتمع تفریحی ها ساخته و فروخته می شود تامین خواهد شد! البته این که گفتم می بایست دقیق حساب و کتاب شود. که البته کار سختی هم نیست حساب کردنش.
موضوع مهم دیگری هم هست که تا فراموش نکرده ام بگویم: کشور همسایه مان (جمهوری آذربایجان)، فعالیت های قابل توجهی در باره جذب توریست انجام داده و در حال انجام است. نمونه اش ساخت جزیره ای مجلل در دریای خزر که به زودی تبدیل به مکانی برای جذب گردشگران سطح بالا (لاکشری) خواهد شد.
حالا این چه مزیتی برای ما آستارایی ها دارد؟ ایران ما، گردشگر ثروتمند کم ندارد! و مزیتی که «باکو» برای این گردشگران دارد این است که به سادگی می توانند با خودرو شخصی خودشان از مرز آستارا بگذرند و ظرف چند ساعت خود را به باکو برسانند. این امکان، به این سادگی برای سفر به دوبی یا به آنتالیا یا استانبول وجود ندارد و گردشگران ایرانی بیشتر با هواپیما به آن جا ها سفر می کنند. خب؟ پورشه سواران و مازراتی سواران و بنز و ب ام و سواران ایرانی، بسیار استقبال خواهند کرد که با ماشین های خودشان بروند باکو. و خب این نوید را بدهم که در آینده نزدیک، خیابانهای شهرمان، در روزهای تعطیل و در روزهای تابستان، علاوه بر چادرهای مسافران و گردشگران محترم، شاهد ماشین های مدل بالا هم خواهد بود. باید فکری برای پذیرایی از این قشر محترم هم کرد. که پیش از گذشتن از درب گمرک، و پس از بازگشت، یکی دو شبی هم میهمان ما باشند. و این موقعیت، یعنی بهشت سرمایه گذاران گردشگری و تجاری.

س: خیلی رویایی فکر می کنی مهندس!
ج: شاید رویایی باشد. اما نشدنی که نیست. هست؟
مدتهاست چیزی ذهنم را درگیر کرده است که دوست دارم بگویم: ما، هر کدام مان، به روشی، توانسته ایم حدی از رفاه و امنیت را برای خودمان و خانواده مان بسازیم. به عبارتی نگران سیر کردن شکم خودمان و پوشاک مان و مسائلی از این دست نیستیم. در میان ما کسانی هم هستند که از مال دنیا بی نیاز هستند. یعنی به قدر کفایت و رضایت از رفاه و تمکن بهره مند هستند. یعنی به قدری اندوخته هست که خود و خانواده تامین باشند. اما مع الاوصاف غم هایی در زندگی هست. که آدم، هر چقدر متمکن و قدرتمند باشد، باز توان مقابله با آن را ندارد. غم هایی ناشی از ناتوانی. به طور مثال، شما هر چقدر موفق و ثروتمند باشی، و هر چه ماشین بهتری داشته باشی و بالا شهر نشین تر شوی، سر چهار راه ها، اسپند دود کن ها و گدا ها و فالگیر های بیشتری را خواهی دید. (تهران را عرض می کنم) نگاه های نفرت آمیز تری را روی لباس و ماشین و سر و وضع خودت احساس می کنی که سنگینی می کنند. و اگر انسان خوبی هم باشی، ناراحت تر خواهی بود که نتوانسته ای به این افراد کمکی کنی، یا نتوانسته ای این فاصله طبقاتی را از بین ببری. به مرور این عذاب وجدان در انسان شکل می گیرد که گویی تو مسئول اصلاح همه ناهنجاری ها هستی! و آزرده می شوی. و خب. ما، هر چقدر هم که ثروتمند و متمکن باشیم، آن قدری پول نداریم که بتوانیم همه ی این آدم ها را صاحب کار و زندگی کنیم.
و چیزی که ذهنم را درگیر کرده این است: چگونه می توان هم زندگی موفقی داشت، و هم آسوده سر بر بالین نهاد، و هم سنگدل نبود.
پاسخش را در همین کارها دیده ام. یعنی بفرض به نیت و قصد این که در شهرت، دیگر شاهد هیچ فقیر و نیازمندی نباشی، منشاء اثری باشی که بتوانی ثروت و کار و فعالیت را به شهرت سرازیر کنی. که از قِبَل ِ آن، هر کسی، به قدر ِ تلاش و استعدادش، دستاوردی به خانه ببرد. بی این که حتا تنبل ترین هایشان هم گرسنه بمانند. و البته در این حالت، نه خودت بی پول خواهی ماند و نه گدایی در شهرت خواهی دید.
درست گفتید. من خیلی رویایی فکر می کنم!

تصویر تزئینی از روند نصب پل قوسی آستارا

س: در پایان، صحبت ناگفته؟
از موضوع اصلی این مصاحبه دور شدیم. بر می گردم به موضوع اصلی: پل عابر پیاده پارکینگ بازار بزرگ ساحلی.
نکته ای که دریافتم، نگاه های محبت آمیز همشهریان بود. روزهای انجام بتن ریزی، روزهای نصب اسکلت فلزی، روزهای انجام فعالیت ها، همیشه پشت بازارچه ساحلی، مالامال بود از شهروندانی که شاهد و ناظر فعالیت ها بودند.
شاید باورتان نشود یک مجموعه کامل عکس از یکی از همشهریان عزیزم دریافت کردم از روند مراحل مختلف پروژه. که با دقت و محبت خاصی، کوچکترین نکته ای را از قلم نینداخته بودند.
و موضوع مهمی که دریافتم این بود که دیگر گفتمان ِ غالب ِ سخنان ِ شهروندان ِ گرامی، گله و شکایت و بدبینی نبود. صحبت ها بیشتر راجع به پیش بینی بقیه کار و صحبت در باره طرح پل بود. و نگاه های تحسین آمیز و حاکی از قدردانی نسبت به مسئولان شهر. می خواهم بگویم که مردم ِ ما، مردم ِ نجیبی هستند و تلاش ها را می بینند و قدر آن را می دانند. حالا نوبت ما و مسئولان شهر است که پاسبان این محبت و لطف همشهریان باشیم.
و می خواستم از افرادی تشکر کنم. در درون همه ما انسان ها، روحیه انساندوستی، فداکاری، کمک به هم نوع و خدمت به جامعه در قالب مسئولیتی که هر کدام مان داریم، وجود دارد. به نظرم کافی است که بستر و مسیر فراهم باشد، تا افرادی که متصدی امری هستند قادر به بروز جنبه های انسانی و متعالی وجود خودشان گردند.
جا دارد همین جا از زحمت های مجموعه شهرداری آستارا و کلیه دست اندرکاران برای به ثمر رسیدن این پروژه تشکر کنم. با حمایت سروران گرامی، توانستیم آن را بسیار زود تر از زمان مندرج در قرارداد به اتمام برسانیم.
همکاری و مساعدت شهردار محترم، زحمات مهندس ناظر محترم پروژه آقای مهندس حبیب زاده که با سفر به تهران و نظارت بر روند ساخت اسکلت فلزی در تهران، قبول زحمت نمودند و تاثیر بسزایی در تسریع روند ساخت پروژه داشت، هماهنگی شهردار محترم و مدیریت محترم حراست شهرداری و مدیر محترم امور عمرانی آقای مهندس نگهبان که با پی گیری های مجدانه خود در روزهای تعطیل بیست و نهم اسفند و یکم فروردین، علیرغم محدودیت های ترافیکی ویژه نوروزی، امکان حمل و نقل و حضور جرثقیل های بزرگ در محل پروژه را فراهم نمودند، مدیر محترم امور مالی شهرداری آقای بنی محمدی که تا آخرین روز سال گذشته هم دغدغه این پروژه را داشتند، پی گیری های دلسوزانه آقای پیکری رئیس دایره ماشین آلات شهرداری که در روزهای تعطیلات نوروزی، بارها نسبت به تامین مصالح و ماشین آلات لازم جهت کمپکت و استحکام محل استقرار جرثقیل ها از هیچ اقدامی فروگذار نکردند تشکر کنم.
از اعضای محترم شورای شهر که بازدیدهایشان از روند نصب پروژه باعث دلگرمی مجموعه بود نیز متشکرم.
از شما و از نشریه محترم خط آخر که این تریبون را در اختیار من قرار داد که بتوانم با همشهریان عزیزم صحبتی داشته باشم نهایت سپاس و امتنان خودم را و مجموعه شرکت ارش کارایان را اعلام می دارم.
و آخرین جمله هایم را خطاب به سروران گرامی صاحب نظر و صاحب فن و صاحب تخصص و صاحب سرمایه عرض می کنم:
آستارا، تشنه ی فعالیت و تخصص و تجربه ی شما ست. آستارا، دیگر آن شهر کوچک غم گین که ناچار بود فرزندانش را برای تحصیل و کار و زندگی بهتر به غربت بفرستد نیست.
آستارا تا جایی که بخواهیم کار برای اش و برای مردم دوست داشتنی اش انجام دهیم جا دارد. و کار دارد.
آستارا برای همه آستارایی ها است. هم آنهایی که مانده اند و هم آنهایی که رفته اند. ترتیبی اتخاذ کنیم، دور هم جمع شویم، عقل های مان را روی هم بگذاریم، تجربه هایمان را روی هم بگذاریم، تخصص ها و سرمایه هایمان را روی هم بگذاریم، ارتباطات مان را روی هم بگذاریم. و آستارا را بکنیم آن چیزی که در خور اعتنای طبیعت به اوست.
این عرض ِ من را به عنوان یک فراخوان بنگرید. فراخوانی برای ایجاد یک تشکل از متخصصان عمل گرا و اهل فن.
با جمله ای از زنده یاد احمد شاملو به پایان می رسانم: نومید مردم را معادی مقدر نیست. چاووشی ی امید انگیز ِ تو ست بی گمان، که این قافله را به وطن می رساند.

متن و عکس در وبسایت رسمی شرکت ارش کارایان

۲ Comments

  1. روح اله

    و چیزی که ذهنم را درگیر کرده این است: چگونه می توان هم زندگی موفقی داشت، و هم آسوده سر بر بالین نهاد، و هم سنگدل نبود… درود .