سه شنبه | آذر ۲۸, ۱۳۹۶

علی کوچیکه | شعر کودکان

 

علی کوچیکه
علی بونه گیر
نصفه شب از خواب پرید

چشماشو هِی مالید با دَس
سه چار تا خمیازه کشید
پاشد نشس

چی دیده بود؟
چی دیده بود؟
خواب ِ یه ماهی دیده بود!

یه ماهی انگار که یه کُپّه دوزاری
انگار که یه طاقه حریر
با حاشیه ی منجوق کاری

انگار که رو برگ ِ گل ِ لاله عباسی خامه دوزی ش کرده بودن

قایم موشک بازی می کردن تو چشاش
دوتّا نگین ِ گرد ِ صاف ِ الماسی

همچی یواش
همچی یواش خودشو رو آب دراز می کرد
که بادبزن فرنگیاش
صورت ِ آبو ناز می کرد

بوی تنش بوی کتابچه های نو
بوی یه صفر ِ گنده و پهلوش یه دو!
بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون
شمردن ِ ستاره ها تو رختخواب رو پشت ِ بون
ریختن ِ بارون رو آجر فرش ِ حیاط
بوی لواشک، بوی شوکولات!

انگار تُو آب گوهر ِ شب چراغ می رفت
انگار که دختر کوچیکه ی شاپریون
تو یه کجاوه ی بلور
به سیر ِ باغ و راغ می رفت

دور و برش گل ریزون
بالای سرش نور بارون

شاید که از طایفه ی جن و پری بود ماهیه!
شاید که از اون ماهیای دَدَری بود ماهیه
شاید که یه خیال ِ تند و سرسری بود ماهیه

هرچی که بود
هر کی که بود

علی کوچیکه
محو ِ تماشاش شده بود
واله و شیداش شده بود.

همچی که دَس برد که به اون
رنگ ِ رَوون
نور ِ جَوون
نقره نشون
دس بزنه

برق زد و بارون زد و آب سیا شد
شیکم ِ زمین زیر ِ تَن ِ ماهی وا شد
دسته گلا دور شدن و دود شدن
شمشای نور سوختن و نابود شدن

باز مث ِ هر شب رو سر ِ علی کوچیکه
دسمال ِ آسمون پُر از گلابی
نه چشمه ای، نه ماهی یی، نه خوابی!

باد توی بادگیرا نفس نفس می زد
زلفا ی بید و می کشید
از روی لِنگای دراز ِ گُل آغا
چادرنماز ِ کودری شو پس می زد.

رو بند ِ رخت
پیرهن زیرا و عرق گیرا
دَس می کشیدن به تن ِ همدیگه و حالی به حالی می شدن
انگار که از فکرای بد
هی پر و خالی می شدن

سیرسیرکا
سازا رو کوک کرده بودن و ساز می زدن
همچی که باد آروم می شد
قورباغه ها از ته ِ باغچه زیر ِ آواز می زدن

شب مث ِ هر شب بود و چَن شب پیش و شب های دیگه
آمو علی
تو نخ ِ یه دنیا ی دیگه

علی کوچیکه
سِحر شده بود!

نقره ی نابش رو می خواس
ماهی یِ خوابش رو می خواس

راه آب بود و قُر قُر ِ آب
علی کوچیکه و حوض ِ پُر آب

– علی کوچیکه
علی کوچیکه

نکنه تو جات وول بخوری
حرفای ننه قمر خانوم
یادت بره گول بخوری

تو خواب اگه ماهی دیدی خیر باشه
خواب کجا، حوض ِ پر از آب کجا؟

کاری نکنی که اسمتو
توی کتابا بِنویسن
سیا کنن طلسمتو

آب مث ِ خواب نیس که آدم
از این سرش فرو بره
از اون سرش بیرون بیاد
تو چارراهاش وقت ِ خطر
صدای سوت سوتک ِ پاسبون بیاد

شکر ِ خدا پات رو زمین ِ محکمه!
کور و کچل نیستی علی! سلامتی! چی چی ت کمه؟
می تونی بری شابدُلَظیم
ماشین دودی سوار بشی
قد بکشی، خال بکوبی، جاهل ِ پامنار بشی

حیفه آدم این همه چیزای قشنگو نبینه
الاکلنگ سوار نشه
شهر ِ فرنگو نبینه

فصل حالا فصل ِ گوجه و سیب و خیار و بستنی س
چن روز دیگه، تو تکیه، سینه زنی س
ای علی ای علی دیوونه!
تخت ِ فنری بهتره یا تخت ِ مرده شور خونه؟

گیرم تو هم خودتو به آب ِ شور زدی
رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی
ماهی چیه؟ ماهی که ایمون نمیشه! نون نمیشه!
اون یه وجب پوست ِ تنش واسه فاطی تنبون نمیشه!

دس که به ماهی بزنی
از سر تا پات بو می گیره
بوت تو دماغا می پیچه
دنیا ازت رو می گیره

بگیر بخواب! بگیر بخواب
که کار ِ باطل نکنی
با فکرای صد تا یه غاز
حل ِ مسائل نکنی

سرِتو بذار رو ناز بالش، بذار به هم بیاد چِشِت
قاچ ِ زینو محکم چنگ بزن که اسب سواری پیشکشِت!

حوصله ی آب دیگه داشت سر می رفت
خودشو می ریخت تو پاشوره در می رفت

انگار می خواس تو تاریکی
داد بکشه: – آهای زکی!
این حرفا حرف ِ اون کَسونیس که اگه
یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن،
خواب ِ پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن!
ماهی چیکار به کار ِ یه خیک ِ شیکم تغار داره؟
ماهی که سَهله! سگِشم
از این تغارا عار داره!

ماهی تو آب می چرخه و ستاره دسچین می کنه
اون وخ به خواب ِ هر کی رفت
خوابشو از ستاره سنگین می کنه

می بَرَتِش، می بَرَتِش
از توی این دنیای دل مُرده ی چار دیواریا
نق نق ِ نحس ِ ساعتا، خستگیا، بی کاریا

دنیای آش ِ رشته و ورّاجی و شلخته گی
درد ِ قولنج و درد ِ پُر خوردن و درد ِ اخته گی

دنیای بشکن زد و لوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی

دنیای هی خیابونا رو الکی گَز کردن
از عربی خوندن ِ یه لچک به سر حظ کردن

دنیای صبح ِ سحرا
تو توپخونه
تماشای دار زدن

نصفه شبا
رو قصه ی آقابالاخان زار زدن

دنیایی که هر وخ خداش
تو کوچه هاش پا می ذاره

یه دسته خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسته قداره کش از جلوش میاد

دنیایی که هر جا می ری
صدای رادیو ش میاد

می برتش، می برتش از توی این همبونه ی کرم و کثافت و مرض
به آبیا ی پاک و صاف ِ آسمون می برتش
به سادگی یِ کهکشون می برتش.

آب از سر ِ یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فُروش می داد
علی کوچیکه
نشسته بود کنار ِ حوض
حرفای آبو گوش می داد

انگار که از اون تَه تَها
از پشت ِ گل کاری یِ نورا، یه کسی صداش می زد

آه می کشید
دست ِ عرق کرده و سردش رو یواش به پاش می زد
انگار می گفت: – یک ، دو ، سه، نپریدی؟ هِه هِه هِه
من توی اون تاریکیای ته ِ آبم به خدا
حرفمو باور کن علی!
ماهی یِ خواب ام به خدا!
دادم تمام ِ سر سرا رو آب و جارو بکنن
پرده های مُرواری رو
این رو و اون رو بکنن

به نوکرای باوفام سپرده م
کجاوه ی بلورَمَم آورده م.

سه چار تا منزل که از این جا دور بشیم
به سبزه زارای همیشه سبز ِ دریا می رسیم

به گَلّه های کف که چوپون ندارن
به دالونای نور که پایون ندارن
به قصرای صدف که دربون ندارن

یادت باشه از سر ِ راه
هَف هَش تا دونه مُرواری
جمع کنی که بعد باهاشون تو بیکاری
یه قُل دوقُل بازی کنیم

ای علی من بچّه ی دریام! نفس ام پاکه علی!
دریا همونجاس که همونجا آخر ِ خاکه! علی!

هر کی که دریا رو به عمرش ندیده
از زنده گیش چی فهمیده؟

خسته شدم حالم به هم خورده از این بو ی لجن
انقده پا به پا نکن که دوتّایی
تا خِرخِره فرو بِریم تو ی لجن

بپر بیا. وگر نه ای علی کوچیکه
مجبور میشم بِهِت بگم نه تو نه من!

آب یِهو بالا اومد و هُلُفّی کرد و تُو کشید
انگار که آب، جُفتشو جُست و تو خودش فرو کشید.

دایره های نقره ای
توی خودشون
چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن

موجا کشاله کردن و از سر ِ نو
به زنجیرای ته ِ حوض بسته شدن

قُل قُل قل تالاپ تالاپ
قُل قُل قل تالاپ تالاپ
چرخ می زدن رو سطح ِ آب
تو تاریکی، چَن تا حُباب

– علی کجاس؟
– توباغچه
– چی می چینه؟
– آلوچه
آلوچه ی باغ ِ بالا
جرئت داری؟ بسم الله!

فروغ فرخ زاد
به علی گفت مادرش روزی

Tagged with: ,

۲ Comments

  1. خسرو

    سلام. من چند تا از اجراهای شما از اشعار حافظ و فروغ رو شنیدم. معذرت می‌خوام اما باید بگم اصلا خوب نمی‌خونید. شاید بهتر باشه قبل از این که اجراهاتون رو منتشر کنید ابتدا به قدر کافی در زمینه‌ی اجرا تحقیق و تمرین بکنید و اجراهای خوب دیگران رو گوش کنید و در جلسات شعری که شاعران مطرح توش شرکت می‌کنند حضور داشته باشید و نحوه‌ی شعرخوانی‌شون رو بشنوید تا به تدریج بتونید بر فن گویندگی و اجرا مسلط بشید و سپس اقدام به انتشار کارهاتون بکنید.
    موفق باشید.

    • تشکر بابت پیغام شما. حتمن به قدری نامناسب خوانده ام که به خودتان زحمت داده اید که تا اینجا بیایید.
      البته من بجز همین «علی کوچیکه» شعر دیگری از فروغ را نخوانده ام.
      اما در باره ی حافظ ها…
      جای خالی یا حلقه ی مفقوده ای در این میان وجود دارد که به نحوی باید پُر شود.
      استادانی که در متون ادبی صاحبنظر هستند، عموماً تخصصی در فنون بیان ندارند و گوینده نیستند.
      گویندگان حرفه ای هم عموماً بینش و دانشی در تحقیق و تفحص متون ادبی ندارند.
      این مجال هم پیش نمی آید که گویندگان و صاحبنظران بنشینند و با هم مشورتی بکنند و متنی را ضبط بکنند.

      بله. من گوینده نیستم، صدا هم ندارم. در باب گویندگی هم ادعایی ندارم. اما نمی شد ساکت نشست. متاسفانه گسست مشهودی میان حرفه ای های گویندگی با درک مفاهیم و معانی اشعار فارسی وجود دارد که به وفور در برنامه های رادیویی یا تلویزیونی یا در شعرخوانی ها یا در آوازهای مبتنی بر اشعار کلاسیک حتا توسط خوانندگان بنام، می بینیم که شعر، از رو درست خوانده نمی شود و درک از معنی شعر یا وجود ندارد یا غلط است!
      هدف ام از خواندن شعر حافظ، روخوانی درست آن بود. خواسته ام الگویی در باره ی نحوه ی درست بیان صحیح کلمات و تکیه ها و درست خوانی از لحاظ معنایی و تلفظ واژه ها و رساندن معنای ابیات به دست داده باشم. تا گویندگان و مجریان حرفه ای بتوانند به آن مراجعه کنند.

      از شما هم تقاضا می کنم که مصداقی نظر بدهید. مشتاقانه منتظرم کسی بگوید فلان کلمه را بد گفتی یا فلان موضوع را رعایت نکردی. دقیق و مصداقی. اما این که «تحقیق و تمرین کن، گوش کن، جلسه شعر شاعران مطرح برو، نحوه شعرخوانی آنها را بشنو تا به تدریج مسلط بشی» حرف های عمومی ئی هستند که کمکی به من نمی کند.
      اقدام به انتشار که… این کار ها در وبسایت شخصی خودم منتشر شده. (و دوستان خوب سایت ارزشمند گنجور هم لطف داشتند و فایل ها را از من گرفتند و منتشر کردند). منظورم این است که تلاش و اصراری برای انتشار این فایل های بی کیفیت (که بیشتر در خانه و با امکانات ابتدایی ضبط شده) وجود نداشته است.
      به هر حال از دیدن پیغام شما خوشحالم.